همه چی.................
سلام دوست جونیام خوبید..مرسی بابت تبریکاتتون.... بابا بزرگ سعید فوت کرده..اقاییم زیاد حالش خوب نیست...دپرسه .... ******************************************************************** یه مدتی گذشت وبابا از سر اجبار رفت مغازه عمو اینا دوباره....عمو حقوق بابا رو درست درمون نمیداد ..پولی که بهش میداد خیلی کمتر از کاری بود که میکرد ....مامان هم اصلا دوست نداشت بابا اونجا باشه ولی بازم مجبور شدیم که بره اونجا کار کنه....بابا موقعیتای کاری خوبی داشت....ولی به خاطر همین مسئله از دست میدادشون...اخه بابا و عمو سر یه سهم خیلی کوچیک از خونه عموم اینا که به اسم مادر بزرگم بود اختلاف داشتن...و بحثشون میشد..و بالا خره عموم موفق شد همه شو بکشه بالا..کلا عموم اینا و زنمو اینا چشم دیدن مارو نداشتن و الان هم ندارن......(الان که من کار میکنم واسه خودم هر چی میگیرم دو روز بعدش دختر عموم میره میخره...دستبند..گوشواره...گوشی..انگاری خودش قوه تصمیم گیری نداره...یا میخواد از من پایین تر نباشه ولی خیلی تابلو تقلید میکنه......)رابطه من و مصی خیلی با هم خوب بود و واقعا سنگ صبور هم بودیم...تو یه سری از مشکلاتی که تو نوجوونی واسه همه پیش میاد کمک هم میکردیم..مصی به زور من رو برد یه کلاس اموزشی ثبت نام کرد و گفت درست نیست که کارت شده فقط مدرسه و خونه...یه کمی تو اجتماع هم باشی بد نیست(من واقعا مدیون مصی هستم)...مامانم یه روز خوب بود و یه روز بد......اعصاب وامونده این جوریه دیگه ...یه شب نیمه های شب بود که نفسم تنگ شده بود..نمیتونستم نفس بکشم....از خواب بیدار شدم......باورتون نمیشه با چه صحنه ای مواجه شدم....خیلی وحشتناک بود..نصف شب تشک بابا قرمز بود ....قرمز بود و داغ.....سیکارش افتاده بود روی تشک و خوابش برده بود...تشک هم چون پنبه ست هی گر گرفته بود و پیش رفته بود!!!!!!!!!!!!!!خونه 24 متری ما پر از دود شده بود...کوکو با وحشت از خواب پرید..مامان بنده خدا بابا رو بیدارکرد و زودی تشک رو خاموش کرد.....همون نصفه شب دعواشد.....صبح که از خواب بیدار شدیم بازم دعوا بود...بعد از صبحونه مامان بابا به این نتیجه رسیدن که برن طلاق بگیرن....و رفتن بیرون و من و کوکو موندیم تو خونه ......!!!!!این دفعه دفعه اولشون نبود که واسه طلاق میرفتن.....واقعا هم من به مامان حق میدادم ...بابا خیلی خوب بود ولی کاراش دیگه خستمون کرده بود..کوکو همیشه طرف بابا بود ولی وقتی بابا رو با این وضعیت می دید به مامان میگفت که بره طلاق بگیره یا این که هرجا رفت ما رو هم ببره...مثل دفعه های قبل وقتی اومدن بازم ما برگه داد خواستشونو پاره کردیم.....زندگیه مامان بابا به مو رسیده بود ولی پاره نشده بود...نمیدونم واسه کرایه بود یا به خاطر این که جامون تنگ بود به این فکر افتادن که از اون جا بلند شیم..وایی دیگه روز مرگ من بود..مگه میشه مصی رو بذارم این جا رو برم...مگه میشه من تنها باشم..مگه میشم مصی رو هر روز نبینم..هر دو تاییم غم گرفته و ناراحت بودیم...خیلی ناراحت..انگاری دنیا به اخر رسیده باشه واسمون.....وقتی فکر میکردم که اخرین روزاست که از مامان اینا اجازه میگیرم که با مصی برم بیرون دیوونه ام میکرد..(اخه طبق عادت هر روز بعد از ظهر 1 ساعتی بیرون میرفتیم و قدم میزدیم)یه چند جایی با مامان دنبال خونه رفتم...دیگه روم نمیشد برم...چون من مثلا بزرگ شده بودم و پول ودیعه مسکنمون خیلی خیلی نا چیزبود....مامان خودش جایی روپیدا کرده بود...بازم یه زیرزمین..!ولی یه کم بزرگتر بود از قبلیه.....سقفش بالا تر بود....پر نورتربود....اصلا واسه من هیچی مهم نبود تمام فکرم مصی بود..خلاصه با هزار بد بختی اسبابامونو جمع کردیم ..منتظر ماشین شدیم...شوهرعمه ام قراربود بیاد ..همیشه هم شب می یومد...نیمه شب بود اومد که اثاثیه رو بار زدیم...!!!!وسط کار بودیم که برقا رفت.....من ومصی رفته بودیم بالای کامیون ....چشم به اسمون این شعرو زمزمه میکردیم واشک میریختیم....
خیلی سختمون بود جفتمون...چون واقعا هم به هم عادت کرده بودیم..هم همو دوست داشتیم..هم همدرد هم بودیم از همه مهمتر هم این که از لحاظ معنوی به هم گره خورده بودیم...... پ.ن:دوست جونیام میخوام تند تند بنویسم که زود تموم شه..وقتی برمیگردم عقب کلی انرژی ازم گرفته میشه..ببخشید طولانی شد..
سلام ********************************************************************* اون روز به اصرار زیاد مامان بابا رومی برن بیمارستان......من هم مدرسه بودم....وقتی بعد از ظهر اومدم خونه هیچ کس نبود.تا نزدیکای شب بود که مامان اومد خونه....گفت بابا رو خوابوندن بیمارستان....روده باباسوراخ شده بود (به خاطر خوردن مواد مخدر)به خاطر همین بوده که دستگاه گوارشش قفل کرده بود..مامان بزرگم پیشش مونده بوده...مامان میگفت قبولش نمکیرن...دکترا گفته بودن که امیدی به موندنش نیست....ولی باالتماسای مامان اینا ..بابا رو میبرن اتاق عمل.....وقتی که از اتاق عمل اوردنش شکمش رو با گیره جمع کرده بودن..بخیه نزده بودن که واسه کالبد شکافی دوباره مجبور نشن شکمش روبشکافن........!!!!!!!!!فردای عمل با همون وضعیت اوردنش تو بخش....من رفتم ملاقاتش...رنگش سبزشده بود...خیلی وضعیت بدی داشت..حال خیلی بدی داشت......خیلی لاغرشده بود........انگاری اب بدنش رو کشیده بودن....نای حرف زدن نداشت..من اون روز اینقده گریه کردم که نگو..تو این مدتی که بابا بیمارستان بود پاکه پاک شده بود....یه 15-10 روزی بود که پاکه بود و از داخل بدنش هم پاک شده بود و خیلی راحت میتونست که ترک کنه...موقع مرخص شدنش شکمش رو هم باز ندوخته بودن ..خودش جوش خورده بود.....!!!!!!!!بابا اومد خونه.....به خاطر عمل سنگینی که داشت نمیتونست درست راه بره و صاف بشه ....با همون حالش میرفت دنبال مواد....پولشم ازمامان میگرفت!یه دو ماهی شد که همین وضعیت ادامه پیدا کرد...دوباره بابا رفت سرکار.....دو روز میرفت...سه روز نمی رفت...هر روز همکارش می یومد دم درخونه دنبالش....مامان بنده خدا به زور بیدارش میکرد میفرستادش دم در...یا بعضی وقتا خودش صحبت میکرد و عذر و بهونه میاورد ومعذرت خواهی میکرد....از بخت بداین یارو هم پا پیچ مامان شد...همه جا مامان رو تعقیب میکرد....بهش شماره میداد...اگه زنگ میزدیم مغازه با بابا کار داشتیم میگفت خودم هستم!!!!!!!مامان من هم که کلا از این نظرا خانومه....یارو ه بهش بر خورد و بابا دوباره بیکار شد.... پ.ن:دیگه جمعه ها هم اقایی رو نمیبینم ....از صبح تا شب کلاس دارم. سلام به همه دوست جونایی که بهم سر زدن وسر نزدن و من به یادشون بودم.....خیلی دلم واسه وبلاگاتون تنگ شده...خیلی دلم واسه دوستام تنگ شده بود.....اولین باریه که این جوری از این جا دور موندم........همه تونو دوست دارم....تو این چند وقته از 7 صبح تا 7 شب شرکت بودم و بکوب داشتم کار میکردم....هنوز یک دوم کارم مونده........خیلی سرم شلوغه.دیرزو که به خاطر چشم درد نمیتونستم حتی چشمامو باز کنم......خیلی به هم ریخته ام..این قده کارم عقبه مدیر عامل شرکت هم فهمیده..!به هم دو هفته وقت دادن واسه انجام کارای عقب موندام...خیلی وقت نتونستم با اقایی حرف بزنم...وقتشو نداشتم.....خیلی خستمه.....این جوری هم که داره پیش میره از عروسی تو عید خبری نیست.......میمونه واسه تابستون سال 89!!!!!!!!!دیروز بود که اقایی میگفت از شرکتشون و از وضعیتش خسته شده..خیلی هم دنبال کارگشتیم ها..خیلی جاهای خوبی هم رفت واسه مصاحبه ولی متاسفانه نمیدونم چرا جور نمیشه؟!برام دعا کنید...اگه یه کار خوب گیر اقایی بیاد و بتونه ودیعه خونه رو جور کنه من هم از این وضعیت نجات پیدا میکنم..........اینم بقیه داستانم..میدونم کمه باور کنید وقته تایپ کردن هم ندارم....دفعه بعدیجبران میکنم.... **************************************************************** اون روز خیلی روز بدی واسه من بود وهمیشه با به بیاد اوردنش حالم خیلی خیلی به هم میریزیه!روزا می گذشت .خدا رو شکر من با مصی دوران خوبی داشتم...بیشتر از قبل حرف میزدم و کمتر از قبل تو خودم میریختم.....وضعیتمون فرقی نکرده بود وبهتر نشده بود ولی چون مصی بود ومن باهاش حرف می زدم....انگاری کمتر از تو خرد میشدم....اگر با هم گریه هم میکردیم ولی دوران خوبی بود چون با هم بودیم.....روال بابا هم برگشت به متوسط.......!خلاصه روزا میگذشت...خیلی سخت و کند....یادمه که میخواستیم کوکو رو ثبت نام کنیم واسه مدرسه پول نداشتیم واسش سرویس بگیریم من یه گشواره داشتم که خیلی دوسش داشتم وهمیشه گوشم بود ..اونو بردیم فروختیم.....اگه بابا خرج خودش نبود حقوق خوبی میگرفت نسبت به اون سالا ولی خوب ..چه میشه کرد......!یه چند روزی بود که بابا دلش درد میکرد...خیلی حال روزخوبی نداشت...میگفت دلم درد میکنه..سر کارنمیرفت...البته نه این که نخواد بره نمیتونست بره.....روز دوم بود که شبش خیلی حالش بد بود ..هیچی نمیتونست بخوره....دستشویی هم نمی تونست بره...یا بهتره بگم که دستگاه گوارشش قفل کرده بود....!هر چی به صبح نزدیک ترمیشدیم بدترمیشد....مادر بزگم هم خونه ما بود...یه که جوشنده و قرص و از اینجور حرفا به بابا دادن بهتر نشد که هیچ وقتی اب جوش روخورد فقط فریاد میکشیدومیگفت از تو دارم میسوزم!کم کم افت فشار هم داشت....مامان بابای مصی هم اومدن اونا هم کاری از دستشون بر نیومد.....!تا نزدیکای 10 صبح که میرن یه دکتر داخلی فشار بابا رو میگیرن رو 2 بوده!!!!!!!دکتر بهشون گفته بوده که سریعا ببریدش بیمارستان ....مادر بزرگم نظرش این بوده که خسته است و از خستگی این جوری شده ببریمش خونه بخوابه خوب میشه ..مامان اصرا داشته که باید ببریمش بیمارستان....با گذر هر ثانیه هم فشار بابا می یومده پایین تر! خیلی خسته ام.. پ.ن:قسمت ۹ رو هم نوشتم...روجوع شود به پست پایین.. من و مصی خیلی با هم عیاق شده بودیم...واسه من شده بود مثل یه راهنما...خیلی بهش وابسته شده بودم.خیلی دختر فهمیده ای بود...و همچنین خیلی با احساس...نه به دفعه اول که مامانم به زورو التماس من و با مصی فرستاد بیرون تا اب و هوام عوض بشه نه به بعدش که مامانامونو التماس میکردیم که بریم بیرن فقط چرخ بزنیم....دیگه مامانا طوری رو ما حساس شده بودن که اجازه نمیدادن حتی تو حیاط هم با هم حرف بزنیم....میگفتن اخه شماماها چی میگید؟بیشتر مصی حرف میزد من فقط محو حرفاش میشدم....چون دختر احساسی بودو منم واسش یه گوش گنده بودم....و هر دومون تو زندگی هامون خلا داشتیم.....خیلی به هم گره خودره بودیم...خیلی روزای خوبی بود....هر روز تو حیاط جممع میشدیم ....میگفتیم و میخندیدیم...یه روز در میون آش درست می کردیم.....مامانم هم افسردگیش خیلی بهتر شده بود.وای که چه قده من مصی رو دوست داشتم...عاشقش بودم....یادمه که ما یه ضبط صوت خیلی کوچیک داشتیم که با همون یه حالی میکردیم که نگو و نپرس....میذاشتمش پشت پنجره و صداش رو تا اخر زیاد میکردیم و تو حیاط دیوونه بازی در میاوردیم....تازه بعضی وقتا مصی اینا می یومدن اون ضبط صوت کوچیک رو میبردن خونشون....!من تا اون موقع ها اهنگای متفرقه گوش میدادم....ولی مصی برای اولین بار بهم یه نوار سیاوش قمیشی داد .....خیلی خوشم اومده بود..ازاون به بعد تموم اهنگای قمیشی جمع اوری میکردم.....مصی شعرای قمیشی با صدای قشنگش برام میخوند و من فقط گوش میدادم و اشک میریختیم....پرنده های قفسی عادت دارن به بیکسی....عمرشونو بی هم نفس کزمیکنن کنج قفس....دوران بلوغ بود و کاریش هم نمیشد کرد....مصی هم تو این دوران خوب به داد من رسیده بود و دست گذاشته بود رو نقطه حساس و بد جور به هم گره خورده بودیم....کارم به جایی رسیده بود که حتی واسه اب خوردن هم ازش اجازه میگرفتم باهاش مشورت میکردم .....هر کاری میخوایستم بکنم ازش راهنمایی میگرفتم....اگه یه روز کمتر از یه ساعت میدیدمش اون روز واسم تموم نمیشد.......یه روز با هم رفته بودیم بیرون که مصی از وقتی هم سن من بود حرف زد....میگفت منم اون موقع ها به یکی احتیاج داشتم واسه حرف زدن(از اونجایی هم که مردا رو قبول نداشتیم بیشتر سمته دخترا جذب میشدیم)با سمیه اشنا شدم.میگفت منم به اون خیلی وابسته شده بودم...خط مشی من شده بود.میگفت که هر کاری اون میکرد من جا پای اون میذاشتم....!(حالا خدا رو شکرکه دوستامون همه خوب بودن و خلاف نبودن وگرنه به خاطر موقعیتمون ما هم دبناله رو اونا میشدیم)ولی زود فهمیدم و سمیه هم کمکم کرد که به اشتباهم پی ببرم.....اگه همون طور پیش میرفتم نمی تونستم مستقل فکر کنم و حرف بزنم.....نمیتونستم تصمیم بگیرم.....بهش حق دادم و حرفاشو تایید کردم......فردای اون روز من مصی تو مدرسه دیدم(همون مدرسه ای که من میرفتم اون شیفت صبح بود) با هام خیلی سرد سلام علیک کرد...خیلی تحویلم نگرفت....جالب این جاست که من هر وقت مصی رو با یه نفر از دوستاش میدیم نا خود اگاه از اون دوستش بدم می یومد چون فکر میکردم که اون مصی ازم دور میکنه!!!!اون روز تو مدرسه همش به این فکر میکردم که چرا مصی با من سرد سلام علیک کرد؟!شب شد..تو خونه هم که با مصی روبرو شدم بازم همون طور بود...سرد با هام بر خورد کرد..خدایا چرا این جوری میکنه...حتی فکر این که مکنه با هام قهر باشهراه گلمومیبست.....اصلا به این مسئله فکر نمیکردم که ممکنه باهام قهر باشه چون برام سخت بود.من به روی خودم نمیاوردم که مصی مثلا با من سرده....ولی اون دیگه رفتارشو علنی کرده بود.....وای خدای من چرا این جوری میکنه..من که کاری نکردم که اون ناراحت بشه.....فردای اون روز بهش گفتم معلومه چته؟گفت من چیزیم نیست عادیم...!!!!!!!من:مصییییییییی!!!من کاری کردم...اذیتت کردم؟ناراحت شدی؟مصی:نه من از اولم هم همین طور بودم!خلاصه که اگه بگم اون شب من تا نصفه های شب چه قده گریه کردم باورتون نمیشه!وقتی با خودم فکر میکردم که دوستی من و واون دیگه تموم شده...دیوووووووووووووونه میشدم......خدایا......چرا با من همچین میکنی؟یک هق هقی میزدم و به خدا التماس میکردم که نگو...چون تو این مدت کسی رو این قده به خودم نزدیک نداشتم مصی برام یه بت بود که میپرستیدمش...به معنای واقعی دوسش داشتم و میپرستیدمش...بهم ایراد نگیرید به خدا دست خودم نبود......به خاطر موقعیت خونه جریان طوری پیش رفته بود که کار ما به این جا برسه و من اونو این همه دوست داشته باشم....فردای اون روز بدون هیچ انگیزه ای رفتم مدرسه....شب بازم خون مصی اینا جمع بودیم..همه....بازم مصی با من همون طوری بود....بازم دلیلشو پرسیدم...عصبیش کردم که جوابمو درست درمون بده....مصی:میدونی جوجو نمیخوام بهم وابسته بشی...می خوام کنارم باشی اما خودت باش.....خودت مستقل باشی..مستقل فکر کنی و تصمیم بگیری...من یه زمانی به سمیه خیلی وابسته شدم و اون شده بودالگوی من ..دوس ندارم تو این جوری بشی.....!حرفش به جا بود ....حرفی واسه گفتن نداشتم.....از اون به بعد سعی میکردم که همون طور که اون می خواد باشم تا منو تنها نذاره......چون میدونستم بدون اون سختمه...اوضاع خونه بد نبود....بابا هم ندازه خرج خونه . کرایه خونه به ماها میداد و بقیه اش هم واسه خودش بود....دو سالی میشد که اومده بودیم خونه مصی اینا.....تعجب اور بود که بابا تو این مدت اسه رفته بودو استه اومده بود.........یه روز بابا دوباره حالش بد بود...مامان می خواست بفهمه که بابا چرا این جوری و دوباره چی مصرف میکه که این جوری شده بود...!؟بابا میرفت تو حموم و کاغذ میبرد و کبریت...اب حموم با یه لوله به دستشویی وصل بود ومیریخت تو چاه دستشویی..میشد اب حموم دید وقتی که به چاه ریخته میشد.مامان کاغذ سوخته دیده بود...بازم ..یه روز تو صحبتاش مثل این داشته با عموم صحبت میکرده درد دل میکنه که بابا بازم رفت سراغ یه مواد دیگه....عموم هم اومده بابا رو نصیحت کنه که بابا بهش بر میخوره !!!!فردای اون روز مامان رفته بود کمک یه خانومی خونشونو تمیز کنه...من تنها بودم...کوکو هم مدرسه بود..بابا اومد ناهار....حالش خیلی نرمال نبود......(الان که میخوام اینارو بگم باور کنید دوباره حالم بد شده)غذا نخورد..بابا که از در می یومد تو چایی میخواست چایی هم نخورد...یه ملاقه ور داشت و یه چیزه سفید ریخت توشو گرفت رو گاز ...سرنگش هم اماده کرد....!من خودم رو زدم به اون راه و مشغول کاره دیگه ای کردم که بابا کارش تموم بشه و من هم وانمود کنم که نفهمیدم.....کار بابا خیلی طول کشید..من از گوشه در نگاه کردم دیدم بابا داره خوابش میبره در حالی که سرنگه تو رگشه!!!!!!!!من میترسیدم بهش دست بزنم....هی صداش میکنم ..گفت به خاطر مامانت من این کترو میکن..ابروی من و برده رفته به عموت گفته که من ت*ز*ر*ی*ق میکنم!!!!!داد میزدم....ولی مسته مست شده بود....در همون حال خوابش برد..من خیلی ترسیده بودم..به خودم میلزیدم...روی کابینت بقیه موادش پخش شده بود..اونو تمیزکردم...و خونی که روی کابینت ریخته بودو جمع کردم..بابا به خواب سنگینی فرو رفته بود...من فکر میکردم که در همون حال خوابش برده می میره..یا این که فکر ممکنه که سرنگی تو دستش مونده تو رگش زنگ بزنه.....یا باد کنه...یا بترکه....خودم هم نمیدونم چرا نرفتم به مصی اینا بگم این قضیه رو؟یه پتو برداشتم..با اینکه خوابم هم نمی یومد. رفتم زیر پتو به زور خوابیدم...بعد از ظهر مامان اومد.وقتی بهش نشون دادم خیلی ترسید نمیدونست چی کار کنه؟رفت روبری خونمون به پسر خاله اش گفت بیاد...اونم اومد وقتی دید نمیدونست چی کار کنه..بابا روبیدار کردیم...بلند شد...چشماشو واکرد...پسر خاله مامانم گفت که اونو از دستت در بیار...یه هو نگاه کرد ..درش اورد و به سر عت نور در ثانیه پرتش کرد طرف من و با یه فریاد بلند گفت نمیتونستی این و در بیاری؟!!!!!!!اگه من جا خالی نداده بودم میرفت تو بدنم!پسر خاله مامانم رو بیرون کرد از خونه و با مامان هم در گیر شدن....از خونه زد بیرون.......ما هم که حسابی کلافه شده بودیم..رفتیم خونه عموم اینا...یادمه که عمه داشت برای بار دوم ازدواج میکرد و یه کیس مثلا خوب پیدا کرده بود و5 سال هم از عمه کوچیک تر بود . عمه هم به این هوا که ممکنه که بچه دار بشه هر چه زودتر میخواست ازدواج کنه....خونه عموم اینا شیرینی خورون بود..همه به هم تبریک میگفتن..عمه تازه از خرید برگشته بود...داشت خریدای عروسیشو جمع اوری میکردو جابه جا میکرد............ولی خونه ما...! پ.ن:خدایا حالا که تقریبا به ارامش رسیدم کمکم کن بتونم زندگی خوبی داشته باشم و این ارامش رو برام حفظ کن...آمین... سلام
با این که بیشتر دوستام اینجا گفتن و خودم هم فهمیدم که واقعا واقعا تقصیر هیچ کدومم نیست ...کلی معذرت خواهی کرد و ....... خدا رو شکر که اقایی این همه خوبه..امیدوارم همیشه این طوری بمونه....امیدوارم که همه دختر پسرا بتونن همو این جوری بدرکن بچه ها ازتون یه خواهشی دارم...میخوام امتحان کنم ....میخوام امتحان کنم ببینم اگه واسم انرژی مثبت بفرستید به هم میرسه یا نه؟!؟! * بعدا نوشت هم دارد* سلام سلام..مرسی دوست جونام....وقتی میرم قسمت کامنتا رو نگاه میکنم و اسمای قشنگ شما رو میبینم خیلی لذت بخشه..... الان نمیدونم بگم خوبم یا بدم؟یه حسی دارم.... پ.ن:تورو خدا شما ها بگین کدوم مون اشتباه داری میریم؟نمیخوام تو این جرو بحثا خدایی نکرده یه چی به هم بگیم که نشه درستش کرد... پ.ن:الان پر از خالیم...سبکه سبکه.....منتظر نظرات سازنده تون هستم تا به کار ببندمشون...... فعلا بعدا نوشت:دوس جونام...... من دوست هم نام خیلی دارم....شما که منت بر سر من می ذارید تا این جا میایید ..لطف کنید موفع نظر گذاشتن اسم وب سایتاتونو هم بنویسید که من بدونم کی بهم سر زده و بتونم لطفشو جبران کنم سلام ..مرسی که این همه بهم دلداری میدید...شاید باورتون نشه ولی هر روز صبح اولین کاری که میکنم اینه که میام اینجا و نظرات قشنگ،و پرانرژی و سازنده دوستام و میخونم .......میدونم که میدونید خیلی کیف ادم کوک میشه وقتی میفهمه هستن کسانی که به حرفای ادم گوش بدن و بهت نظر بدن.....یه حس خوبی بهم دست میده....مامان از بیمارستان اوردیم خونه ولی حالش اصلا خوب نیست ..خیلی درد داره.هیچ کاری نمیتونه انجام بده..من که این تو این دو هفته خیلی زیاد خسته شدم و کم بود خواب دارم شدید ..همه کارای خونه +مهمونایی که میان به مامان سربزنن+کار شرکت+بی خوابی...چه شود........با این که نوشتن اینا هم ازم انرژی زیادی رو میگیره و فکرم رو خسته تر میکنه ولی مینویسم: ********************************************************************** همون خونه رو اجاره کردیم......صاحب خونه جدیدمون خیلی بد اخلاق بود و خشن...!بر عکس بابای من!آبش با مامانم تو یه جوب نمیرفت...!خداییش این جور موقعه ها که میشد عمه و مامان بزرگم می یومدن کمک و مامان رو دست تنها نمی ذاشتن...به هر مکافاتی بود خونه چیشده شد و با هزار بدبختی اسباب های 17-18 سال زندگی رو تو24 متر خونه جا دادیم.......خونه جدیدمون یه حیاط 12 متری هم داشت که هر سه خوانواده ای این حیاط رفت و امد میکردن....صاحب خونمون 3تا پسر داشت 2تا دختر......من 15-14 ساله بودم.....سوم راهنمایی بودم و درسم رو با شوق و ذوق میخوندم.....اهل بیرون رفتن نبودم....خیلی از خونه بیرون نمیرفتم.....کارای خونه رو انجام میدادم البته با کمک مامان....و خودم رو سرگرم میکردم با قلاب بافی و منجوق دوزی و یه سری از این جور کارا.......همه برنامه های تلویزیون رو با ساعات پخشش یادداشت میکردم و بی برو برگرد نگاه میکردم....سرم رو تو خونه گرم میکردم....اهل حرف زدن با کسی هم نبودم.......خودم بودم و خودم......خدا رو شکر بابا بهتر بود و میرفت و می یومد......الان که دارم مینویسم یه حس خوبی بهم دست میده از یاداوری این خونه ........خیلی این خونمو دوس داشتم و دوس دارم!یه روز بعد از ظهر بود که مشغول نگاه کردن فیلم سینمایی بودم که دختر همسایه مون به مامان گفته بود من دارم میرم بیرون اگه دخترتون دوس داره با هم بریم بیرون .....مامان هم گفته بود الا بهش میگم حاضر بشه..این قده که جایی نمیرفتم مامانم خودش از طرف من قول داده بود.....اومد به من گفت من گفتم نمیرم...چرا گفتی میاد...من میخوام فیلم نگاه کنم......(برعکس دخترای الان که از بیرون جمع نمیشن)خلاصه ما رو فرستادن با این دختر خانمه رفتیم بیرون......پیاده رفتیم و پیاده برگشتیم.....دختره سفید رو . تپلو بود و خیلی هم قیافه معصوم و مهربون و دل نشینی داشت.......خیلی باهام حرف زد..یعنی بهتره بگم کل راه و اون حرف زد و من فقط گوش دادم....گفت این قده تو خونه نشین..تو جامعه باش....با مردم باش.....واسه خودت دو سه تا دوست داشته باش.....فقط فیلم نگاه کردن و قلاب بافی تو خونه واسه یه دختر هم سن و سال تو خیلی کمه..از انرژی هات استفاده کن....به خودت اهمیت بده....اجتماعی باش و خیلی دیگه باهام حرف زد..اون لحظه که داشت واسم حرف میزد هیچ حسی به خوش و حرفاش نداشتم فقط گوش میدادم....ولی وقتی رفت انگاری یه چیزی رو در من بیدا کرده بود!وقتی نبود بهش فکر میکردم..به حرفاش ....به کاراش...به نگاهاش.....یه جورایی ازش خوشمم اومده بود.......بعضی شبا تو خونه همون فامیلمون که گفتم تو همون حیاط نصف خونه صاحب خونه دستشون بود میشستن جلسه داشتیم...البته اونا خودشون جلسه داشتن ما هم از این به بعد به اونا اضافه میشدیم.....شوهر این خانمه میرفت ماموریت و ما هم به خاطر این که تنها نباشه و حوصلش سر نره و واسه فرار از خونه های قشنگمون پناه می بردیم اونجا....حالا اونجا چه کارا که نمیکردن...لباسای مردونه می پوشیدن و مسخره بازی میکردن.....میرقصیدن......دلقک بازی در میاوردن.....جوک میگفتن....و ......اولین شبی که من رفتم اونجا به من هم گیر دادن که باید برقصم.....منم کم رو خجالتی ...داشتم اب میشدم!خلاصه که اون شب نرقصیدم .....شبای خوبی بود اونجا....مامانامون با هم گفتگو میکردن.....ما سه تا دختر هم با هم صحبت میکردیم......دختر بزرگه که عاشق بودو بیشتر نوارای گوگوش و داریوش میذاشت و یه گوشه کز میکرد و میرفت تو لک...من میموندم با مصی...بله این دختر خانمه اسمش مصی بود......مصی مثل بابای من بود..مثل مامان من بود.....بهترین دوستم.....خواهرم....همه چی من بود و هست و خواهد بود.............کم کم با مصی صمیمی شدم.....چون دختر مهربون و خوش زبونی بود باهاش خیلی زودتر از اونچه که باید صمیمی شدم......با هم بیرون میرفتیم....اولین بار به زور رفتم حالاما باید به زور از مامانامون اجازه میگرفتیم و میرفتیم بیرون...........بیرون که میرفتیم فقط راه میرفتیم و حرف میزدیم.......بعضی وقتا انقده غرق حرفای مصی میشدم که نمی فهمیدیم چه قده از خونه دور شدیم....مصی هم از مشکلاتش میگفت.....باباش خیلی بد اخلاق بود....حتی اجازه نمیداد اهنگ گوش بدن....ناراحتی اعصاب داشت...تقریبا مثل مامان من ولی یه ذره بدتر...........بهش اجازه بیرو رفتن نمیداد...بهشون پول نمیداد.....خیلی سخت گیر بود...مصی شعر هم میگفت...یه دفتر شعر داشت.....واسم میخوند و من بیصدا فقط گوش میدادم....خیلی دختر احساساتی و حساسی بود!به این خاطر با هم زود مچ شدیم چون هر دومون کمبود محبت داشتیم ولی اون در اوج احساسات و من در اوج بی احساسی!خیلی با هم حرف میزدیم...واقعا نمیدونم چی میگفتیم ......از کجا میاوردیم این همه حرف رو ....ولی خیلی احساس سبکی میکردیم بعد از حرف زدن با هم.....شبا بعد از خوردن غذا میدوییدیم تو حیاط حرف میزدیم.....دیگه جوری شده بود مامانامون دنبالمون میگشتن و هی صدامون میکردن.....!من جور عجیبی به مصی گره خورده بودم...تموم کارامو بهش انتقال میدادم و ازش نظر میگرفتم......دوسش داشتم......بدون اون انگاری من تاحالا زندگی نکرده بودم.....!برنامه ریزی روزانمون طوری شده بود که حتما هر روز باید 2-1 ساعت پیاده روی میکردیم و با هم بیرون میرفتیم.....مصی از من 3 سال بزرگتر بود.....ولی خیلی فهمیده بود.....به جایی رسیده بود که می پرستیدمش......وضع خونه عادی بود......مامان بیشتر وقتا رو تو خونه خواب بود.....مصی خیلی هم شیطون و شنگول بود.....با مامان هم خوب شده بود....اگه 10 دقیقه پیشش میشستی اینقده میخندونت که دل درد میگیری....یه ذره تو روحیه مامان هم تاثیر گذاشته بود.....مامانش هم زن خوبی بود....اونم با مامان و اون یکی خانومه جور بود...خلاصه همه با هم خونه یکی بودیم.....فقط بابای من و بابای مصی دیر به دیر هموم میدین......مامان من و بابای مصی هفته یه بار باهم جر و بحث داشتن تو حیاط.....سر این که اینو چرا اینجا گذاشتی اینو چرا از اونجا برداشتی و این حرفا!ما هم همه از پشت پنجرا ها نگاه میکردیم و میخندیدیم....از قضا مامان من و بابای مصی تحت نظر یه دکتر اعصاب بودن و هر دوشون هم قرص اعصاب مصرف میکردن.......تو اون خونه کلا تموم زنگی من شده بو مصی........وقتی تو خونه بودم تند تند کارامو میکردم که برم حیاط بشینم یا برم خونشون(اگه باباش نبود البته)........یادمه ماه رمضونا که سحر بیدار میشدیم بعد از خوردن سحر می یومدیم تو حیاط و تا اذان صبح صحبت میکردیم........نمیدونم این دختر کشش عجیبی توش داشت یا من این قده جذبش شده بودم!کارمون به جایی رسیده بود که میرفتیم تو حموم ما(اخه تو حیاط بود)صحبت میکردیم که بابای مصی نبینه گیر بده بهمون....!!!!!!!!!!!با حیاط نشستن ما هم کار داشتن اینا!حتما میپرسید که چی میگفتیم؟ از کمبودامون..از خودمون از خونواده هامون ...از این که ما باید چه کار بکنیم .......و .....مصی خیلی تو خونه سختش بود...باباش گیرای جور واجوری بهش میداد.......اگه میرفتیم بیرون یه حرفایی میزد که خودمون اب میشدیم واز بیرون رفتن منصرف !مصی یه دوستی داشت به اسم سمیه که همون طور که من مصی رو میپرستیدم مصی هم اونو...خدا رو شکر که تو این وضعیتمون دوستا ی بدی نداشتیم ..چون مطمئنم که اگه این طور بود ما هم جا پای اون دوستای بدمون میذاشتیم...!!!!!سمیه هم دختر خانمی بود..اونم از همین مدل مشکلات تو زندگیش داشت....مصی و سمیه اون سال میخواستن دیپلم بگیرن...ولی یکی دو تا درس مونده بود که پاس بشه و دو روز در هفته کلاس داشتن.....که اونا به خاطر این که خونه نباشن هر روز به بهونه کلاس میزدن بیرون از خونه...میرفتن پارک تا ظهر......بعد می اومدن خونه....اصلا راجع به مصی دوستش فکر بد نکنید فقط به خاطر نداشتن کانون گرم خونه بوده که این همه ما دوستا به هم وابسته میشدیم همین ...مصی تو مدرسشون انتظامات بود..همه معلما +مدیر میشناخنتش...منظورم اینه که کاره بد و خطایی ازش سر نمی زده فقط بیرون بودن همین........!یه روز که من بعد ازظهری بودم از صبح به بهونه کلاس تقویتی رفتم بیرون و با مصی اینا رفتم پارک.....صبح ساعت 7..رفتیم پارک...تا 12 ظهر.......سهراب سپهری میخوندیم...حرف میزدیم....بحث میکردیم...خیلی روز خوبی برای من ...اولین روزی بود که بی خبر مامانم کاری رو انجام میدادم...احساس استقلال داشتم.......رفتم مدرسه و مصی اینا رفتن خونه....هنوزم وقتی اون روزا یادم میاد....یه حس خوبی میاد سراغم!!؟!!! پ.ن:من هم چنان محتاج دعای نورانی و گرمتون هستم. سلام سلام سلام به همه دوست جونایی که من دوسشون دارم....... نمیدونم واقعا چرا بعضی وقتا ادم ضد حال میخوره؟اونم از کسی که اصلا انتظارشو نداره!به خدا من اصلا هول نیستم و عجله هم ندارم و نمیخوام به کسی زور بگم و از کسی هم توقع زیادی ندارم.....نمی دونم تا حالا چه چیز غیر معقولی خواستم که این طوری باید من رو نصیحت کنن؟یا این که انگاری ...............جمعه بود که قرار شد بریم با بابای اقایی در باره عروسی فقط مشورت کنیم و این که اونا واسه کی امادگی دارن...............ولی بابای اقایی طوری حرف زد که من اصلا انتظارش و نداشتم...با هم رابطه خوبی داریم...من خیلی بهش احترام میذارم.....و برام عزیزه ولی اخه من که چیزی نگفتم و چیزی نخواستم.......گفت اگه عروسی میخوایی باید توقعت رو بیاری پایین...من از مادرت میترسم که ابرومونو دوباره ببره و فقط تو میتونی با انتخابات اونو کنترل کنی......من اگه عید بخوام عروسی بگیرم خیلی بهم فشار میاد ..اقایی:وام میگیریم...باباش:کو وام؟تو جور کن واسه من من قسط شو میدم...(الهی......... اقایی به خاطراین که دستش خالیه و باید ازشون کمک بگیره نمیتونه زیاد صحبت کنه و نظر بده..)باباش:من وقتی بچه هامو زن میدم دیگه باهاشون کاری ندارم..اگه گشنه موندن....نداشتن....داشتن من هیچ کاری نمیکنم....نمیتونم که بکنم....اخه حرف من به این چیزا ربط داشت؟خداییش شما بگید.....ما فقط میخواستیم ببینیم اونا واسه کی امادگی دارن....که هر کی ازم پرسید عروسیت کییه مثل این گیجا درو دیوارو نگاه نکنم....وگرنه خنگ که نیستم میدونم باید خودم قسطامو بدم....من:بابا من الان از اقایی هم بیشتر قسط دارم و مبلغ وامم سنگین تره....من خودم 6-5 ساله که که دارم کار میکنم و قسط میدم تا حالا هم اویزونه کسی نبودم.......میدونید بی احترامی نشد...ولی خوب این جوی هم که بوجود اومد رو من دوست نداشتم....خیلی قشنگ تر و شیرین تر میتونست اماده نبودنه خودشو علام کنه...نه اینجوری..توهینی هم نکرد ولی من ناراحت شدم..دو روز بود که باورم نمیشد همچین حرفایی شنیدم.....اقایی میگه من خیلی حساسم و زود بهم بر میخوره شما چی فکر میکنید؟من حق نداشتم ناراحت بشم؟میدونم که راجب به این موضوعات باید بزرگ ترم صحبت کنه ولی ..مامان من با بابای اقایی ابشون با هم تو یه جوب نمیره.....الانم مامانم بیمارستان.....یک هفته قبل از ترس بیمارستان حتی نای حرف زدن نداشت و کلا تو خونه خواب بود....ازاول این هفته هم که نیستش رفته بیمارستان.....جدیدا چشماشم درد میکنه و من حدس میزنم که اب مروارید اورده باشه....البته فقط در حد یه حدسه که اگه اون طور باشه بازم نیاز به عمل داره......واسه بیهوشی ازش نوار قلب هم گرفتن که مثل این که گفتن که قلبشم مشکل داره.....!!!!!!!!!روزایی که مامان خواب بود من کارم فقط شده بود گریه..من از بیمارستانو خون و جراحی خیلی میترسم....فکر این که مامانم داره اذیت میشه ازارم میده..اخه خیلی هم ضعیفه.........یاد بیمارستان رفتای بابام افتادم...اخه این عملی که مامان داره انجام میده باید یک شبه باشه ولی نمیدونم چرا مامان رو یک هفته میخوان بستری کنن؟!!!!!!!! ؟؟؟احساس تنهایی دارم....احساس ضعیف بودن میکنم ....دیگه پاهام کشش نداره که از شرکت بدو بدو برم خونه دو سه مدل غذا درست کنم واسه شب و نهار کوکو...البته میدونم من تنها خانوم کارمند اشپز نیستم ولی درگیری فکری زیادی دارم.....کار اقایی هم فعلا همون طوره.....دارم سعی میکنم بیارمش شرکت خودمون. ..خدا کنه که اگه صلاحه بشه!دیشب خیلی کار داشتم......کلی بشورو بساب کردم....طفلی اقایی من و نگاه میکرد که می دوم این ورو اون ور...کمک کوچولویی هم بهم کرد.....ساعت 10 بود که به خاطر ایستادن زیادی کمر دردی گرفتم که نگو و نپرس....وقتی چشمامو بستم هیچی نفهمیدم تا خود صبح که اقایی میخواست بره سر کار...بنده خدا خونه ما که میاد از سحر خوردن هم منع میشه چون من تنبلیم میاد بلند شم!!!!!دیروز کوکو با مامان رفته بود بیمارستان....شب که اقایی حموم بود و کوکو داشت چایی میخورد و ولومه اهنگ مورد علاقه اش تا هزار بود....دیدم اشک تو چشاش جمع شده...از سر شب فهمیدم که مثل همشه نیستاااا....پرسیدم چی شده؟چته؟تو فکری؟هیچی نگفت.....باهاش شوخی کردم...گفتم شکست عشقی خوردی؟با خنده گفت برو بابا..ولی هنوز اشک تو چشاش بود.....گفت تو فکر مامانم....دیگه هیچی نگفت... و رفت بیرون ....خیلی وقته که من با کوکو حرف نمیزنم...یعنی به خاطر اخلاق بدی که داره باهاش گرم نمیگیرم(یه مدتی سعی هم کردم که بشه ولی نشد)...ولی داداشیم هم حال روحیش خوب نیست....درسش تموم شده...(دیپلم)دانشگاه هم که بعید میدونم بتونه بره با این مخارج سنگین.........کار درست و درمون هم که قربونش برم....شرایطش سخته درکش میکنم! پ.ن:خدایا میدونم که میبینیم و صدامو میشنوی....گله نمیکنم ولی کمک میخوام....کمکم کن..دستمونو بگیر........ پ.ن:دوست جونایی که بهم سر میزنین برام دعا کنین...عروسیمون.....کار اقایی.....مامان عزیزم.....داداشیم..... نمیدونم شنیدید که در مورد بعضی از بابا ها میگن هر چی باشه بازم سایه ایی بالای سرتون؟!باور کنیید که در مورد ما هم همین طور بود........هم در مورد خونه (سال قبلیش که میخواستیم دنبال خونه بگردیم هر جا میرفتیم و میگفتیم که یه زن با دو تا بچه هیچ کس بهمون خونه نمیداد...همه میگفتن خانم باید بگی شوهرت چی شده؟!!!!!!!!!!مامان هم اگه میگفت میگفتن خانم ما بچه بزرگ داریم خونه به ادم معتاد نمیدیم و اگه هم نمیگفت که بابا کجاست و ماست مالی میکرد....بازم میگفتن که باید گواهی فوت بیاری با مدرکی داشته باشی ما همین جوری خونه نمیدیم!!!!حالا حساب کنید که ما باید چطور دنبال خونه میگشتیم؟)و هم در مورد حرف و حدیث مردم.....تو اون مدتی که بابا زندان بود.....من و کوکو خیلی موقعیت بدی داشتیم.......خیلی بد......دعواهای مامان و مامان بزرگم تمومی نداشت...این وسط عمه بنده خدا هم این دو تا رو جدا میکرد.....یادمه یه بار بعد از دعواشون مامان از خونه مامان بزرگم اومد بیرون و من و کوکو و با خودش نبرد!!ما هم به سرعت نور دمپایی هامون و پوشیدیم و دنبالش راه افتادیم ...که یهو با حالت عصبانی برگشت و به ما گفت چرا دنبالم میایید؟برید...!برید خونه مامان بزرگتون...!دو سه بار این حرف رو تکرا ر کرد ما هم با چشمای گریون و ترس و لرز بدون مامان برگشتیم خونه مامان بزرگم!اون که ما رو دید گفت واسه چی اومدید این جا؟برید پیش مامانتون من ندارم شما رو نون بدم!!!البته من به هر دوشون حق میدم که واسه در اوردن حرص هم دیگه لج هم رو در بیارن...توی دعوا که نون و حلوا پخش نمیکنن.....اون بنده خدا ها هم خوب بالاخره یه صبری داشتن و حالا سر ریز شده بود........ما رفتیم خونه مثلا عموم(بابای رضا)خلاصه اونجا بودیم و یه ذره گریه و زاری و .....فکر کنم شبش بود که رفتیم خونمون دیدید مامان هم خونست...میدونستم که اون ما رو تنها نمیذاره ولی این که ما رو مثل توپ به هم پاس میدادن و به روحمون اسیب میرسوندن رو کی باید جواب میداد؟بابا؟مامان؟یا مامان بزرگم؟یا مثلا یه روز دیگه بود که مامان فکر کنم سر کار بود و من و کوکو خونه عموم بودیم ومامادر بزرگم هم اونجا بود..مامان بزرگم داشت با عموم درد دل میکرد در مورد اوضاع نابسمان خونش و گفت:صورجون (مخفف اسم عمومه)من با این بچه ها چی کار کنم ؟مامانشون میگه من باید نگهشون دارم؟عموم هم بدون لحظه ای فکرگفت:پرورشگاه.....این همه بچه بی سر پرست اینم دوتاشون!!!!(البته ناگفته نممونه که الان نوه ی دختری خودش آوارست اخه دختر عموم و شوهرش با هم مشکل دارن.......تو حساب کتاب خدا هیچ حرفی بی جواب نمیمونه........)..............................تو دوره راهنمایی تحصیل میکردم....من کم کم بزرگ میشدم و به سن بلوغ میرسیدم....بعضی از مسائل که برای دختر خانوم ها برای اولین بار پیش میاد و براشون باور نکردنیه و احتیاج به گفتگو با یه بزرگترو دارن ..احتیاج به راهنمایی دارن.....حتی بعضی ها احتیاج به مشاوره دارن..ولی من هیچ کس و نداشتم که بپرسم و ازش یاد بگیرم...برام سخت بود ...دیدن و انجام بعضی امور شخصیم برای اولین بار....خوب چون از یه محدوده سنی وارد یه محدوده سنی جدید میشی با کلی تغییر تحول بدون هیچگونه راهنمایی!خوبیش اینجا بود که من خیلی تیز بودم....هر کی هر چی میگفت یا کاری انجام میداد (اگه من هم طرف مقابلش نبودم)ولی سریع اون کارو ضبط میکردم و انجام میدادم...یا بیشتر سوالاتم رو تو مدرسه با دوستان حل میکردیم...البته بازم من هیچ وقت چیزی نمیپرسیدم اونا که صحبت میکردن من ضبط میکردم!! بازم موعد خونه سر رسیده بود و باید از اونجا بلند میشدیم............... به خاطر کم بودن پول ودیعه مسکنمون من دیگه خجالت میکشیدم با مامان برم دنبال خونه....دیگه از اینجا به بعد خودش بنده خدا تنها میرفت.....مامان خیلی دنبال خونه میگشت......ولی همه املاکی میگفتن با این پولا بهتون خونه نمیدن........مامان هم وقتی که بهش فشار عصبی وارد میشه نفسش سخت بالا میاد...دوباره همین جوری میشد!بابا هم بنده خدا کاری از دستش بر نمی اومد فقط شب به شب به گزارش های مامان گوش میداد...با این همه مشکلات و برنامه ها که سرمون در میاورد من بازم دوسش داشتم و دارم......یه روز من از مدرسه اومدم مامان گفت جوجو من یه خونه دیدم بیا با هم بریم ببینیم چه جوریه..من و مامان اگه میپسندیدیم کافی بود..لازم نبود کسی نظر بده..خدایی در این موارد سخت گیر نبود و گیر نمیداد مثلا محله ش خوب نیست یا صاحب خونه پسر بزرگ داره !با مامان رفتیم .....در زدیم....درو باز کردن رفتیم داخل خونه....راهنمایی شدیم به سمته یه زیرزمین!(من و دختر عموهام (بابی رضا نه عموم بزرگم...اخه اونم وضعش بد تر از بابا بود)اسم خودمون روگذاشته بودیم موجودات زیرزمینی)........دو تا اتاق بود یه اتاق 12 متری و یه اتاق 9 متری.....یه ظرفشویی اهنی هم دم در ورودی داشت واسه ظرف شستن !ما خیلی وسیله داشتیم همش جا نمشد..اما تو دیواراش حالت طاقچه های بزرگ بود که میشد اونجا یه سری از وسایل روگذاشت.......خوب بریم فردا بیاییم واسه قولنامه....از پله ها که اومدیم بالا یه مامانم با یه خانومه سلام علیک کرد....از همشهری اشون بود و یه نسبت فامیلی دور هم داشتن که بالا میشستن! یعنی صاحب خونه اتاق پذیرایی خودش رو تیغه کشیده بود و داده بود دست اینا!داشتن میرفتن بیرون.....پشت سر اونا دو تا دختر بودن...یه دختر قد بلند و کشیده و یه دختر کوتاه قد و سفید رو تپلووو...یه نگاهی به هم کردیم و اونا رفتن و ما هم با خانوم صاحب خونه خدافظی کردیم و رفتیم به سمته خونه خودمون و خوشحال بودم که با این پول نا چیزمون تونسته بودیم...یه خونه ای واسه اجاره پیدا کنیم......! پ.ن:من به گذشته ام افتخار میکنم وخوشحالم که تونستم تا این جا بیام..الان خدا رو شکر وضعیتم خیلی خوبه...اینا ماله 10-9 سال پیشمه! پ.ن: لطفا کسایی که حس ترحم بهشون دست میده و ناراحت میشن ومیخوان دل بسوزونن.. دیگه اینجا نیان لطفا.... خوابیده بودم. در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم. به هر روزی که نگاه می کردم ،در کنارش جای دو جفت پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا............ جلو تر میرفتم و روزهای سپری شده ام را می دیم. خاطرات خوب،خاطرات بد،زیبایی ها،لبخندها،شیرینی ها،مصیبت ها.......... همه و همه را می دیدم... اما می دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم،همه سخت ترین روزهای زندگی ام بود. روزهایی همراه با تلخی ها،ترس ها،درد ها،بیچارگی ها....... با ناراحتی به خدا گفتم : روز اول تو به من قوا دادی که هیچگاه من را تنها نمی گذاری؟ هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی؟ و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم.. چگونه........... چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها،مصیبت ها،و درد مندی ها تنها رها کنی؟"چگونه"؟ خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد لبخندی زد و گفت... "بنده ام من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز،در تلخی و شادی،در گرفتاری و خوشبختی من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سختی می بینی، جای پای من است... وقتی تو را به دوش کشیده بودم!!!!" سلام سلام.. صبح جمعه هم یعنی ظهر جمعه هم که بیدار شدیم ناها خوردیم وخوابیدیم..(خدایی دم مادر شوهرم گرم با این همه مرامش که به من هیچی نمیگه این قده میخوابم) سلام به همه دوس جونایی که در نبود من بهم سر زدن... ********************************************************************** مامانم و مامان بزرگم با این که برادرزاده و عمه بودن ولی اصلا به خاطر عروس مادر شوهر بودنشون با هم رابطه خوبی نداشتن.وقتی بابا این جوری بود و ما میرفتیم خونه اونا مامان بزرگم میگفت من نمیتونم خرج بچه های تو رو بدم...من خودم خونه های مردم کار میکنم واسه خودم.مامانم هم میگفت که پسر توه و باید کمکش کنی من یه زن جوونی هستم با دو تا بچه کجا برم؟خلاصه این جوری براتون بگم که یه روز تو حموم سر حموم رفتن دعوا شد.گیس و گیس کشی....اون میگفت من پول اب نمیتونم بدم......این میگفت پس من کجا بچه ها مو بشورم؟میرفتیم ملاقات بابا ....وایی چه جاهایی که من نرفتم....زندان رجایی بود نمیدونم یا قزلحصار بود.....خیلی مسیرش وحشتناک بود.از چند تا در میگذشتیم بعد میرسیدیم به یه تونل خیلی خیلی طولانی....تازه با پا درد مامان بزرگم و چادر من!اخه واسه داخل زندان رفتن باید چادر سر کرد.بابا رو خود مامان بزرگم اینا انداخته بودن زندان ولی واسش پول میبردن تو زندان.....!بابا هم زندانی داشت هم جریمه.....زندانی 1ما ه مونده بود که بازم این دل مهربون مامان و مامان بزرگم کار دستشون داد و پول ریختن به حساب و دوباره بابا اومد...رفتیم خونه خودمون....یه یک ماهی خوب بود.ولی دوباره شروع کرد .این دفعه دیگه خیلی شدید تر..مامان که خونه نبود بیشتر وقتا....من و کوکو بودیم...یه روز نمیدونم کی خونمون بود که کوکو من و صدا کرد پشت همون اتاق تو پشت بوم گفت اجی این و ببین...وایی دنیا رو سرم خراب شد.....یه سرنگ خونی با خون تازه...بازم بابا.....بهش گفتم بابا این چیه گفت ساکت....همون موقعه مامان اومد و بابا اشاره کرد که به مامان هیچی نگو.....!منم میدونستم اگه بگم دعوا میشه از طرفی هم بابا هر وقت این نوعش رو مصرف میکرد انگاری منگ میشد و هیچی نمیفهمید وخیلی کشدار حرف میزد و بعد نشسته به خواب عمیقی فرو میرفت!وقتی الان به اون موقع ها فکر میکنم میبینم خدایی چه قد مثبت بودم.....اصلا دنبال هیچ برنامه نبودم...یا شایدم وقت نمیشده دنبال برنامه ای باشم(خدایی الان دارم میبینم که بچه ها با کنترلای شدید پدر مادرشون چه کارایی که نمیکنن)!انقده تو خونه مشغله داشتم که فکرم بی جای دیگه خطور نمیکرد وخدا رو شکر میکنم از اون دسته ادما نبودم که به خاطر مشکلات خونه اونجا رو ترک کنم و بد و، بدترش کنم... (نمونه اش دختر عمومه خودم که باباش همین مشکل رو داشت و هم سن من هم بود از خونه فرار کرد!!!)فقط کارم شده بود کار خونه و درس...دوست نداشتم تواون موقعیت بد خونه درس نخوندن من هم به مشکلاتم اضافه بشه.....بیشتر ذهنم درگیر این بود که بابا حالش خوب باشه که میاد خونه که دعوا نشه!!!!با این رفت و امد های بابا خوب مشکل کاری هم براش پیش اومد و بیکار شد و دوباره رفت پیش بابای رضا و اونم با کلی منت قبول میکرد که بابا اونجا مشغول به کار بشه(در صورتی که تمامی مشتری ها فقط به خاطر بابا و کارش میرفتن مغازه عموم!)پولی که داشت صرف کرایه خونه . خرد و خوراک میشد و موادش.....ولی اگه کم میاوردمی یومد سراغ ما! .......وقتی بی پول میشد میرفت سراغ کیف ما!!!!!البته من که اون موقعه سر کار نمیرفتم هر پولی هم داشتم از خودش گرفته بودم ولی خوب خرج نکرده بودم و با شوق فراوون جمعشون میکردم که منم تو کیفم پول داشته باشم....بعضی وقتا هم که به مامان می گفت که باید بهم پول بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو این خونه بودیم با این وضعیت که اولین سال تحصیلی کوکو بود....اون از اولین روز مدرسه من که تنها رفته بودم مدرسه و اینم از اولین سال تحصیلی کوکو بنده خدا!خدا رو شکر که کوکو هم درس خوب وبود و مثل این بچه خنگا لازم نبود چیزی رو واسش توضیح بدیم.....من خودم هم همین طور بودم....من قبل از این که برم مدرسه تا 1000 بلد بودم هم بنویسم و هم بخونم...که اینم شاهکار بابا جونم بود....انگاری خدا میدونسته که ما قراره این همه مشکل داشته باشیم یه هوش نسبتا خوبی بهمون داده بود که خنگیتمون نشه قوز بالا قوز واسه خودمون و خوانواده مون!البته از جهاتی بده و از جهاتی خوبه....بده به خاطر این که توی سن کم اگر بیشتر از موقعیت سنیت بفهمی هضمش برات خیلی خیلی خیلی سخت میشه و شاید ادم هنگ کنه یا بهش شوک وارد بشه و خوبه به خاطر این که اگه گنجایشت بالا باشه و سختی بکشی و تحملت زیاد باشه میشی سنگ اب دیده....من چندین بار هم گفتم که مشکلاتم رو دوست دارم !!!!به این خاطر که اگه مشکل نداشتم و تو یه خونواده مرفه بودم با خصوصیاتی که تو خودم سراغ دارم شاید تبدیل میشدم به یه دختر لوس و سوسول و بیمزه...! پ.ن:وقتی به اون موقعه ها فکر میکنم . یاد اون لحظه ها و فشار ها مییوفتم میگم خدایا عجب من و سر سخت افریدی.....و فکر میکنم اگه خدایی نکرده دوباره همچین اتفاقایی دورو ورم بیفته من صد در صد تلف میشم! خلاصه از این جریان به بعد اقا حسین واسه من شده بود سوژه و من برای اون شده بودم سوژه....!خداییش هم دیگه با هام کاری نداشت ولی هر جا میرفتم حواسش بهم بود تا بعدا که ما از اون محل رفتیم و بعدا باز دیدمش و اقایی شده بوده واسه خودش و................تو این خونه بابت ترک بابا یاد یه جوری بود واسمون.....البته همه خونه ها که رفتیم یه خاطره ترک داشتیم ولی این جا خیلی جالب تر بود! بازم بابا برگشت به روال قبلیش و مصرف روزانه اش رو شروع کرد.به خدا هم من هم مامان به همینم راضی ودیم ولی بعضی موقعه ها بابا قاط میزد یا می خواست ترک کنه نمیشد این بلا ها رو سر ما میاورد یا جنس مصرفیش رو عوض میکرد بازم قاط میزد و بعضی وقتا هم زیاد از حد مصرف میکرد بازم قاط میزد....بازم جای شکرش باقیه که ما ها رو کتک نمی زد با ما خیلی خوب رفتار میکرد ...با مامان هم همینطور اگه دعوایی هم بود فقط سر همین لعنتی بود.من بابا رو خیلی دوس داشتم.....الانم دارم ..............ولی .....بازم سر سال شد و اسباب کشی .....وا یی....رفتیم خونه ترکان خانم...همون جایی که وقتی من 5-6 سالم بود زندگی میکردیم...منتها نه همون طبقه ......طبقه سوم !ولی هنوز نیمه ساخت بود و فقط یه اتاق نیمه ساخته بود رو پشت بوم.کامل نشده بود.اتاقمون دو تا در داشت یه درش به خرپشته ربط پیدا میکرد که ما از همون طبقه رفت و امد میکردیم و یه در دیگه هم داشت که وقتی بازش میکردیم وسط پشت بوم بودیم!اون جا هم که بودیم بابا نبود.زندان بود.البته این دفعه زندان رفتنش فرق داشت.این قده که اذیت کرد و برنامه های جور وا جور از خودش در اورد و مامان و مامان بزرگم رو کفری کرده بود.مامانم اینا خودشون رفته بودن ازش شکایت کرده بودن و جنس هم رو پرونده اش گذاشته بودن که بیشتر اونجا بمونه شاید ادم شه و ترک کنه.....!!!!من و کوکو تو این مدت خیلی میرفتیم خونه مامان بزرگم اینا.....ناگفته نمونه که از این به بعد مامان به خاطر خرج خونه مجبور شد بره خونه های مردم کار کنه!مامان بزرگم همون جاهایی که خودش اشنا بود(اخه مامان بزرگم خدا بیامرز هم تو خونه ها کار میکرد به خاطر بی کفایتی پدر بزرگم ،اخرش هم تو سن 63 سالگی با این که سر پا بود و کار میکرد تو یکی از همین خونه ها از حرص سکته کرد که واستون تعریف میکنم) مامان منم معرفی کرد و مامانم هم اشنا شد و کم و بیش میرفت خونه ها واسه کار خونه...ازطرفی هم چون تر وفرز بود همه خوششون می اومد از کارش..... تو این مدت که بابا نبود ما زیاد میرفتیم خونه مامان بزرگم ....نمیدونید چه اتفاقایی که نیوفتاد!مامان بزرگم از پدر بزرگم جدا زندگی میکرد.به خاطر اخلاق بد پدر بزرگم ....جایی که مامان بزرگم زندگی میکرد یه خونه بود روی پشت بوم یه حموم عمومی!(ما کلا پشت بوم نشین بودیم همچنان مدرسه میرفتم.خدارو شکر که تو همه شرایط درسمو میخوندم و کم نمی اوردم.مامان هم دیگه خونه نشین شده بود.البته به حال من فرقی نمیکرد چون اگه خونه هم بیشتر مواقع خواب بود و بازم من میموندم و مسولیت هایی که ناخواسته به دوشم افتاده بود.یه روز یادمه که صبح که از خواب بیدار شدم مامان بیدار نشد.کارامو کردم.رفتم مدرسه.برگشتم بازم بیدار نشده بود.با کوکو یه چیزی خوردیم و خوابیدیم صبح بازم مامان بیدار نشد.من رفتم مدرسه و عصری که برگشتم بازم خواب بود.مامان سمیه گفت برو ببین اصلا نفس میکشه؟!خودشم اومد پایین..اره نفس میکشید ولی نای بلند شدن رو نداشت.اعصابش که به هم میریخت این جوری میشد!مامان اون روز که بلند نشد هیچ یه روزه دیگه هم خوابید یعنی دقیقا سه شبانه روز خواب بود!کم کم با مامان سمیه دوست شد.مامان سمیه یه زن دوست داشتنی بود با تن صدای اروم...ولی چهراش سیاه بود.بعضی وقتا هم بد حال بود.من از سمیه نمی پرسیدم .من میرفتم مدرسه و مییومدم.رفت و امدم با سمیه کم شده بود.مامان با مامان سمیه روابطش خوب شده بود من ازش بدم نمی یومد ولی دوسش هم نداشتم .یه بار مامان اونجا بود من از مدرسه اومدم و لباسامو در اوردم و رفتم پیش مامان ...در زدم ولی درراهرو سمیه اینا قفل بود.بازم در زدم باز نکردن.می دونستم هستن و میدونستم مامان هم اینجاست .محکم تر در زدم.خیلی دیر درو باز کردن.رفتم داخل.یه بویی می اومد.بوی ت*ر*ی*ا*ک ،وایی پس مامان سمیه مشکلش این بود؟و مامان من هم!!!!!!!!!!!!جالب این جا بود که بابای سمیه خیلی سر حال بود و تو محل خیلی روش حساب میکردن حتی سیگار هم نمیکشیدن اما مامانش این جوری بود.حتی شنیده بودیم که بابای سمیه تمام تن زنشو با سیگار نقطه نقطه سوزونده که ترک کنه و دیگه نکشه ولی این زنه از رو برو نبود.تا چند مدتی تو شوک بودم.واسه مامان نشستن با مامان سمیه کم کم شده بود تفریح!بعضی وقتا کوکوعصبیم میکرد .گیر میداد که باید باهام بازی کنی.با اونم بازی میکردم.ناگفته نمونه که این دوران یه دورانی هستش که دختر خانوما به بلوغ میرسن باید یه راهنما داشته باشن.و من تو این دوران بودم.واقعا سخته.نه هم صحبتی نه راهنمایی فقط همون حرفای در گوشی مدرسه ها رو شنیده بودم . دیگه هیچی......از اون گذشته خداییش با جنس مخالف هم اصلا کاری نداشتم .سرم تو کار خودم بود.با این همه آزادی که داشتم ولی خودم رو مقید میدونسم و سر وقت برمیگشتم خونه،بابا مقداری پول بهم داد ، مثل این زنای خانه دار یه ساک ور داشتم و رفتم بازار واسه خرید!همش 12 سالم بود!موقع برگشتن سر ظهر بود.هلک هلک این خریدارو میکشیدم به سمته خونه،یه اقا پسری بهم گفت کمک نمیخوایی؟من دو پا داشتم دو پای دیگه قرض کردم و الفرار.....بعدا کاشف به عمل اومد که اون پسره دوسته سمیه بود !!!!!........که چون دیده بود من زیاد تنها بیرون میام ...توجهش بهم جلب شده بود میدونست که ما مستاجر سمیه اینا هستیم!قد بلندی داشت.سبزه تند بود.لاغر اندام بود.خونشون ته خیابون ما بود.اسمش حسین بود.هر جا میرفتم می یومد.حواسش بهم بود.از درمیرفتم بیرون میدیدمش.می خواستم بیام خونه میدیدمش.نمیدونم تصادفی بود یا از روی عمد...یه روز رفته بودم سوپر مارکت.می خواستم بقیه پولمو بگیرم که اقای فروشنده داشت دنبال پول خرد میگشت ..یهو این پسره مثل جن پشتم ظاهر شدو گفت من دارم...من که اینو این قده نزدیک به خودم دیدم سر تا پا قرمز شدم و یخ کردم و ترسیدم...بقیه پولمو نگرفتم که هیچ فرار کردم به سمته خونه...با نفس نفس زدنای تندی رسیدم خونه.استرس داشتم نمیدونم واسه چی؟فردای همون رو ز سمیه بهم گفت که دیشب تو مغازه حسین رو دیدی؟گفتم چطور مگه ...گفت حسین گفته بهش بگو کاریش ندارم!!!!!!!!! روزا مون میگذشت...کوکو به من خیلی وابسته شده بود...بعضی وقتا تو بازی خودمو میزدم به مردن....چند دفعه صدام میکرد من که جوابشو نمیدادم فکر میکرد من مردم شروع میکرد به گریه کردن.تقریبا دو سالی خونه سمیه اینا بودیم ....یه سال تو یه طبقه مستاجر بودیم و سال بعدی تو اون اتاقه 12 متریه بودیم..باید از اون جا میرفتیم.بعد از کلی گشتن و پرس و جو با مامان (چون بابا هیچ وقت تو خط خونه پیدا کردن نبود)یه جایی رو پیدا کردیم که بد نبود با این که زیر زمین بود ولی خوب اشپز خونه بزرگی داشت.یه خوابه بود و پذیراییش هم تقریبا بزرگ بود.از همه مهمتر این که مدرسه من سر کوچه بود(بماند که واسه ثبت نام هم مشکلاتی داشتم و ثبت نامم نمیکردن ولی به هر طریق بود خلاصه اسمم رو نوشتم همون جا) .من کلاس پنجم دبستان رو تموم کرده بودم با معدل 19 و تو این خونه بود که وارد دوره راهنمایی شدم.از شانس خوبه من صاحبخونمون یه دختر هم سن من داشت که از قضا اونم اسمش سمیه بود!اوایلش خوب بود.راحت بودیم.بابا سر کار میرفت و می یومد.متعادل بود رفتارش.با سمیه میرفتم مدرسه می یومدم.ناهار درست میکردم.یه هفته صبحی بودم یه هفته بعد از ظهری،اسم کوکو رو هم نوشته بودیم کلاس امادگی غیر انتفاعی(که البته با با گفت من همه هزینه ش رو میدم و نتونست هزینه رو بده و مدرک کوکو رو بهش ندادن)مامان که میرفت سرکار..کوکوهفته ای دو روز باید شیر میبرد سر کلاس ،صف شیر وای میستادم،براش شیر میگرفتم میبردمش امادگی و بر میگشتم خونه نمی دونم چرا ؟انگاری واسه بابا عادت بود که هر چند وقت یکبار باید یه جوری میشد....دوباره حالش بد شد.می خواست ترک کنه ولی وقتی قدم بر میداشت میدید که نمیشه و نمیتونه و براش سخته که ترک کنه، بد تر از قبل میشد!مامان با دیدن وضعیت بابا دوباره حالش بد شد و اعصابش به هم ریخت و مجبور شد کارش رو ول کنه.ما چه خوش خیال بودیم فکر میکردیم که بابا حالا که تصمیم گرفته ما هم کمکش کنیم که بتونه تصمیمش رو عملی کنه.یه روز وقتی بابا خواب بود پاهاش رو با زنجیر به تخت بستیم .بلکه اگه یه وقتی شیطون خواس گولش بزنه .نتونه که بلند بشه...ما بیشتر میرفتیم خونه رضا اینا یا خونه مامان بزرگم اینا ولی شبا موقع خواب بر میگشتیم......وضعیت بابا خیلی بد بود.اصلا چیزی نمی فهمید...بیشتر وقتا خواب بود.یه شب خونه مامان بزرگم اینا موندیم صبح بر گشتیم ...دیدیم که بابا انقده پاهاشو کشیده بود تخت شکسته بود.و بابا با همون زنجیر و یه تیکه چوب تخت که شکسته بود به پاهاش وصل بوده بلند شده از پنجره فسقلی اشپزخونه رفته بیرون و کارش خودشو کرده و برگشته و دوباره اومده بود خوابیده بود.راستشو بخوایید ما وحشت کردیم.زنگ زدیم به بابای رضا اومد تو اون وضعیت اونو دید ولی خوب اون بنده خدا هم چیزی از دستش بر نمی یومد.وقتی بیدار شد میگفت نه این تو خواب شکسته در صورتی که بابا ی سمیه بیرون دیده بودش!تو این مدت خونه رضا اینا (پسر عموم)خیلی شلوغ بود.مامان بزرگم،عمه ام هر وقت از تهران می یومدن میرفتن اونجا به خاطر وضعیت بابا خیلی کم خونه ما می یومدن،عمه اینا یه بره نانازی خیلی کوچو لو خریده بودن و از تهران اورده بودن این جا ...بره شونو اورده بودن تفریح!برهه همش خونه رضا اینا بود .من خیلی به مامان گیر دادم که ببریمش خونمون.که خلاصه مامان به خاطر من حاضر شد بیارش خونمون .با ماشین رضا اینا اومده بودیم .تا رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم،دوباره بره بیچارو رو سوار ماشین کردیم و برگردوندیم.یعنی حتی برهه تو حیاط هم نیومد.چرا؟چون مامان زودتر رفته بود خونه دیده بود که مامان بزرگ بنده خدا چسبیده به پاهای بابا وکریه کنان التماسش میکنه که نره بیرون !همه لباسای بابا رو قایم کرده بودیم.لباسای کارش رو پوشیده بود و زنجیر هم که به پاش بود انداخته بود توشلوارش وداد بیداد میکرد و میخواس بره بیرون ....مامان بنده خدا تا این وضعیت رو دید بره کوچولو فرستاد خونه عموم اینا.خلاصه اون روز بابا رفت بیرون سراغ کار خودش.(زنجیر پاهاش رو هم برده بود یکی از اشناهامون که اهنگر بود از پاش باز کرده بود!!!)بره کوچولو هم رفت...ما موندیم و گریه و ناله نفرین وبهم ریخت مامان و شلی دست و پاهاش! سلام سلام سلام پ0ن1:اقایی رو از سه شنبه ندیدمش تا شنبه ...دلم داشت میترکید... پ 0ن2:خدایا کمکم کن ....کارام خوب پیش بره...خیلی خستمه.....برام دعا کنید. 9سالمه ...دوباره اسباب کشی کردیم رفتیم یه خونه دیگه ....خونه خوبی بود.....از نظر راحتی توش راحت بودیم......همسایه های خوبی هم داشتیم....صاحب خونمون 6تا بچه داشت....4 تاشون دختر بودن...کم کم باهاشون دوست شدم.دیگه تنها نمیموندم...بیشتر وقتا میرفتم پیش اونا....یکی از این دخترا همسن من بود(سمیه)...کمکم با هم صمیمی شدیم.با هم مدرسه میرفتیم.با هم درس میخوندیم.با هم بازی میکردیم.به خاطر مسائل بچگونه خیلی با هم قهر میکردیم ولی زودی با هم اشتی میکردیم.یادمه یه روز کلا لباسامونو با هم عوض کردیم رفتیم مدرسه بچه ها من رو به اسم اون و اون رو به اسم من صدا میزدند.روز خوبی بود......سمیه اینا چون تعدادشون زیاد بود و میخواستم برن مدرسه واسه صبحانه بیدار میشدن.ولی خونه ما هیچ کس بیدار نمیشد.بیشتر صبحانه ها میرفتم خونه اونا!بابا مصرفش معمولی بود و کم ...چرخ زندگی هم به طور معمول و متوسط میچرخید.یه دو ماهی بود که دست و باله بابا خیلی باز شده بود.....در امدش زیاد شده بود...خیلی حالش بهتر شده بود...ولی مامان بازم خالش خوب نبود.مامان تک و توک رو اورده بود به سیگار....!(اخه یکی از مستاجرا که تو همین حیاط خونه داشت .با مامان خیلی جور شده بود.سیگاری بود.اونم شوهرش مشکل بابا رو داشت با این تفاوت که شوهر اون اصلا اصلا سر هیچ کاری هم نمیرفت...خانمه خودش زنه خوبی بود تنها مشکلش کشیدن سیگار بود....و هست.....آخه هنوزم باهاشون رفت و امد داریم....!)خیلی ناراحت بود.....همش فکر میکرد.....تو فکر بود....همسایمون میگفت اشکال نداره....فکرشو نکن.خدا بزرگ!یه روز شنیدم صاحب خونمون به مامان میگه :نکنه یه وقت همچین کاری رو بکنی ها...من که 8 شو دارم بزرگ شدن.....به کجای دنیا بر خورده؟به خدا من حاضرم بدی به من ،من بزرگش میکنم ........؟؟؟؟؟....!!!!!!!فهمیدم مامان دوباره نی نی داره........!خلاصه مامان با بابا صحبت کردن یه اشنایی و پیدا کردن.....(که اشناشون میشد صاحب کاره بابا ...اخه بابا با بابای رضا عواش شده بود از اون جا اومده بیرون...که این اقا یحیی هم جریاناتی داره به موقعش میگم)و بعد از کلی رفت و امد....یه روز من رو بردن خونه زن عموم اینا وکوکو رو با خودشون بردن.... رفتن جایی......نمیدونم کجا ولی مربوط میشد به نی نی و سقط و از این جور حرفا....وقتی اومدن مامان حالش خوب نبود.....تا دو سه روز همون طور بود ..کم کم بلند شد.دوباره دست و بال بابا تنگ شد.اوضاع کاراش به هم ریخت....!زن صاحبخونه و شوهرش زن مرد سن بالا و جا افتاده و مهربونی بودند.....اونا میگفتن که این بچه یه شاخه از درخت زندگیتون بوده که شما اونو شکوندید ....!واقعا راستم میگفتن.....همون طور هم شد...ما به خاطر کرایه خونه جامونو با اون خانمه که تو همون حیاط مستاجر بودن عوض کردیم.جای جدیدمون یه اتاق 12 متری بود..فقط!شیر اب هم نداشت باید ضرف و ظروفمون رو تو حیاط میشستیم...! بابا هر چند وقت یه بار از دست خودش حرصش میگرفت و قصد کنار گذاشتن این لعنتی رو داشت تو اون خونه 12 متری هم همین قصد و کرد.......قصد کرد که کنار بذاره من بودم و بابا تو خونه ...کوکو بیشتر وقتا با دوستاش بازی میکرد......مامان هم به خاطر این که زندگی بهمون فشار میاورد دنبال کار میگشت بیرون از خونه.......خدایش مامان زن زرنگیه....چه بیرون از خونه و چه توی خونه ...ولی تو خونه به خاطر ناراحتی اعصابش نمی تونست زیاد کار کنه.ولی سر زبونش خوب بود وکارای بیرون رو خوب انجام میداد و هر جا رو که یه بار میرفت یاد میگرفت.بابا حالش بد میشد.....حالش به هم میخورد...من باید واسش ضرف میاوردم.....خالی میکردم......من باید تمیزش میکردم.....من باید دورو بروشو جمع آوری میکردم.....باید واسش غذا میاوردم.......مامان بیرون از خونه کار پیدا کرده بود.....تو یه شرکت خصوصی....7 صبح تا 7 شب......من از همون موقع کار خونه رو یاد گرفتم و انجام دادم.....یادمه یه روی کاغذ برنامه ریزی کارامو نوشته بودم......7صبح بیدار میشدم...اگه ظهری بودم یه سری کارا رو انجام میدادم بعد مدرسه و اگه صبحی بودم....میرفتم و برمیگشتم کارامو طبق برنامه ریزی انجام میدادم.......یادمه که تا سوم ابتدایی هم جز سه نفر ممتاز بودم تو درسا و کلاسمون!تو زمستون ظرفا رو تو حیاط میشستم.....کوکو میرفت دستشویی من و صدا میکرد که برم بشورمش!شبا که مامان خونه بود میخواست بره بشورش میگفت نه نه مامان برو بگو آجی بیاد!!!!!!!!کارا تا حد زیادی به من محول شده بود.....بابا موفق به انجام تصمیمی که گرفته بود نشد. یه خط در میون میرفت سر کار.اون خونه رو اصلا دوست نداشتم....هم کوچیک بود و هم عذاب اور....با سمیه اینا هم بودم...وقتای اضافه رو میرفتم خونه اونا....البته اگه وقتی میموند...چون رفته بودم کلاس چهارم و درسام سنگین تر شده بود بیشتر با هم درس میخوندیم تا بازی! تنم از حادثه خسته .دلم از غصه شکسته یه مسافر غریبم.راهی یه راه دورم پر بغض و گریه بودم .تو رسیدی تا بخندم واسه پیدا کردن تو دل به جاده ها می بندم راهی یه کوله راهم.کوله بار عشق و بستم حتی از خودم بریدم.حتی از آئینه خسته ام تویی کعبه وجودم.....دور چشم تو گشتم... نکنه دلم گلایه...باید پی تو میگشتم..! از همون جایی که یادم می یاد مینویسم........داشتیم میرفتیم ملاقات بابا ..اخه بابا زندان بود.اون موقعه فکر کنم من 5 سالم بود همین تیکه ها یادمه...اون موقعه ها با بابابزرگم اینا زندگی میکردیم......خاله ترکان(صاحبخونمون) خیلی زنه خوبیه...هنوزم باهاشون رفت و امد داریم.فکر کنم سالمون تموم شد از اون جا اسباب کشی کردیم و از بابابزرگم اینا جدا شدیم.....یه خونه گرفتیم....زیرزمین بود یه اتاق 12 متری با اشپزخونه 6 متری......بازم از مشترک زندگی کردن خیلی بهتر بود......بابارو خیلی کم یادمه اون موقعه ها...!؟!من 6ساله شدم..یادمه که اون موقعه ها زیاد حال خوشی نداشت.....بعضی شبا که رو به راه بود واسم تا صبح قصه میگفت...با هم حرف میزدیم.تا صبح که حسین اقا(صاحبخونمون)میرفت اداره ما هم بلند میشدیم میرفیتم کله پاچه ای .....یادش بخیر بابایی.....من خیلی دوسش داشتم ....از نظر عاطفی خیلی بهش وابسته بودم...ولی....یادم میاد دستمون تنگ بود.خیلی ..مثل همیشه...میگذشت....تا این که یه مدتی بود که من حواسم به مامان بود حالش به هم میخورد...غذا نمیخورد....میرفت تو حیاط کیسه های 20 کیلویی سیمان رو میذاشت رو شکمش بلند میکرد از این ور حیاط میبرد اون ور...باز میاورد می ذاشت سر جاش...مامان چرا تو حیاط رو تمیز میکنی؟ بذار خود حسین اقا این کارو بکنه!به ماچه؟!مامان جواب نمیداد.....از پله ها میپرید پایین..دو تا پله رو یکی میکرد....؟!خدایا چرا مامان این جوری میکنه؟بعدها فهمیدم که کوکو تو شکم مامانه ولی مامان میخواد اونو بکشه و به دنیا نیاره......همه از باردار شدن مامان ناراحت بودن.....!مادر بزرگم خودشو میزد!مامانم گریه میکرد....نمیدونم چرا این جوری بود؟واسه تولد و بسته شدن نطفه اصولا جشن میگیرن.رقص وپای کوبی میکنن!شبا بابا دیر می اومد خونه ...وقتی می یومد هم باهام حرف نمیزد....همش نشسته میخوابید....!!!!در خونه رو محکم میزنن..کیه...منزل ن.ز ؟بله بفرمایید.....شما؟از کلانتری مزاحمتون میشیم...یه سر باز و دو تا مامور دمه در بودن....مامان ..مامان بیا کارت دارم.....ببخشید اقا تون خونه هستن؟نخیر نیستن...فرمایشی داشتید؟ایشون دیشب از دست این سرباز فرار کرده.....نیومده خونه؟والانیومده..... من خبری ازش ندارم....مگه دستگیرش کرده بودین؟بله خانوم....خانوم مطمئنید که خونه نیست....اگه باشه و نگید مجرم میشید...الان باید این سرباز زندانی اقای ن.ز رو بکشه...نیستن باور کنید.....ادرس این خونه رو به ما داده ولی پلاک ادرس با خونه نمیخونه ...دختر جان ما این جا هستیم برو کوچه های دورو بر رو نگاه کن ببین این دورو بر شماره پلاک **رو میبینی؟باشه اقا....من با رضا(پسر عمومه.3سال از من بزرگتره.تو عالم بچگی خیلی با هم جور بودیم.خیلی با هم جیک تو جیک بودیم.همیشه با هم بودیم.جاهای خلوت رو واسه حرف زدن انتخاب میکردیم.رضا با بابا خیلی جور بود اخه وقتی عموم سرباز بود و رضا اینا کوچیک بودن وبابا حالش خوب بود واسشون پدری کرده بود ازطرفی هم رضا هم بچه عاطفی بود به خاطر همین با بابا مچ شده بود.اخه وقتی به دنیا اومده بود کور بوده عموم اینا میخواستن بذارنش سر راه که بابا و مامان بزرگ مانع این کار میشن و با جراحی های زیاد خوبش میکنن)رفتیم کوچه های دورو بر رو گشتییم ولی همچین پلاکی نبود.....نبود اقا....باشه خانوم می میریم ولی اگه ازش خبری شد حتما به ما خبر بدید .......خدافظ شما...مامان بزرگم اومد خونمون ....گفت بابا اونجا ست!مامورا گرفته بودنش.مواد باهاش بوده.فرار کرده بوده فرم بازجویی هم الکی پر کرده بوده......بابا خیلی بد اخلاق و اخمو بود این جور موقعه ها مامان بهش میگفت چته دوباره؟خماری؟کوکو به دنیا اومده بود....3 روزش بود........بابا گفت خونمونو میبریم تهران تا آبا از اسیاب بیوفته ....مامان بنده خدا تمام اسبابا رو بسته بندی کرده بود ..تنهایی.... 3-4 شب بعد شبونه..بدون سروصدا خونمونو بردیم تهران... این خونه خیلی بزرگ بود....خونه خوبی بود...اپارتمانی بود.دو تا اتاق خواب داشت.دلباز بود.یه 1ماهی اون جا تنها بودیم....بابا خونه مامان بزرگ اینا در حال ترک بود ولی توبه گرگ م....بود....این خونه خوب بود... بابا مصرفش خیلی کمتر شده بود.عادی بود حالش...یه فرش خیلی خوشگل خرید برای خونمون.نمیدونم چی شد که چند روز بعدش می خواست ماشین بخره فرشمون رو میخواست بفروشه....مامان جلوشو گرفت...اون گفت و این گفت...دعوا شد.....بزن بزن...البته اولین باری نبود که من این صحنه رو میدیدم!مامان از حال رفت منم داشتم گریه میکردم...بابا هم رفت بیرون.....مامان بیدار شو.جوجو...بابات هست؟نه مامان رفت بیرون.جوجو این جا کجاست؟تلویزیونمون کو؟کوکو کجاست؟خدای من مامان حافظه شو از دست داده بود....ضربه شدیدی به سرش وارد شده بود... تا دوسه روز هم همون طور موند.....کم کم بهتر شد....بابا یه ماشین خرید....مامان فقط درو نگاه میکرد که بابا میاد خداکنه حالش خوب باشه..... البته ناگفته نمونه که تو این خونه هم چند ماهی کرایه خونه عقب اوفتاد ....مامان بزرگ بنده خدا کرایه رو داد و با مامان هم سر همین موضوع کلی دعواشون شد.سالی که رفتیم تهران اولین سال تحصیلی من بود.با مامان بابا رفتیم یه خرید کلی کردیم واسه مدرسه فتن من خیلی خوشحال بودم.روز اول مدرسه دست از پا نمشناختم ....صبح اولین روز تحصیلی خواب موندم.بدون صبحانه و تنها راهی مدرسه شدم.چون مامان ناراحتی اعصاب داشت و دارو مصرف میکرد رو خوابش و رفتارش و حرفا ش کنترل نداشت.رفتم مدرسه .هم خوشحال بودم چون دانش اموز شده بودم و هم یه جوریم بود....چون که تنها بودم.وقتی میدیدم همه بچه ها دستشون تو دست ماماناشون بود....من یه جوریم میشد.اون موقعه اسمش و بلد نبودم ولی فکر کنم به این یه جوریه میگن حسرت!اره حسرت میخوردم.کلاس بندی شدیم.من با یک نگاه غریب این طرف و اون طرف رو نگاه میکردم.وقتی رفتیم سر کلاس درس یه دختر این قده گریه کرد که از مامانش جداش نکن که از حال رفت.....دیگه معلم مجبور شد اون روز اجازه بده مامانش پیشش بشینه سر کلاس ما!اصلا از کارای اون دختره سر در نمی اوردم.....؟!چرا این جوری میکرد؟!........................................................تا یادم نرفته بهتره اینارم بگم که بابا خیلی ادم خوبی بود.تو مردم خیلی زبون زد بود.خیلی ها قبولش داشتن.مشتری های چندین و چند ساله داشت.با ما خیلی مهربون بود.مخصوصا با من.حتی یه دفعه هم نشده بود که دست روی من بلند کنه .هیچ وقت دست خالی خونه نمی یومد.حتی شده بود یه سری تنقلات ساده میگیرفت واسه شب نشینی.درامدش هم خیلی خوب بود ولی خوب متاسفانه نصفش هدر میشد ...بقیه اش هم خرج خونه بود.ما هم از همون بچگی این جوری عادت داده بود که هرچی می خواستیم(البته در حد خودمون)برامون میگرفت ...هیچ وقت به ما اجبار نمیکرد که کاری رو انجام بدیم....بهمون زور نمیگفت.تو تصمیم گیری ها آزاد بودیم.من که دختر خونواده بودم تو رفت و آمدم اصلا مشکلی نداشتم .....فقط و فقط تنها مشکلش این لعنتی بود....واقعا خود ش هم خسته شده بود...گاهی وقتا که سر درد دلش باز میشد حرف میزد.یادمه یه با ر نوار هایده گذاشته بودیم(خدایا میگن زندگی برای زنده هاست اما از بس دویدیم بریدیم.....) من و بابا تنها بودیم.زد زیر گریه!!!!!!!!!!!!!!میگفت که واقعا از زندگیم هیچی نفهیدم بابا ....خیلی دوست دارم دیگه نکنم ولی لامصب این مواد کرم داره..........خیلی دلم برای بابایی سوخت.....بابایی خدا رحمتت کن...امیدوارم که اون دنیا سالم باشی و دیگه اذیت نشی.....منتظر منم باش........! کوکو بنده خدا از همون اول هم بهش توجه نمیشد.....اصلا شاهد بزرگ شدنش نبودیم.از کوچیکاش هیچ عکسی نداریم.3سالشه...من کلاس اول و دوم ابتدایی رو تهران خوندم....بعد دوباره بعد از 2 سال برگشتیم کرج......من 8 سالمه .....یه خونه دربست گرفتیم.بد جایی نبود.از اونجا چیزی یادم نیست بابا حالتش عادی بود......کم مصرف میکرد.البته چون من کوچیک بودم و قدرت تصمیم گیری نداشتم تا اینجای زندگیم بسته بود به حال بابا اگه اون خوب بود منم خوب بودم.اگه اون بد بود منم بد بودم.... .....بابا پیش بابای رضا کار میکرد.شغلشون ازاد بود و سخت و پر زحمت.کار بابا تو محل حرف نداشت.همه ازش تعریف میکردن. ولی حیف که خودش قدر تن و بدن خودشو نمیدونست....!!!!!!!!!!!!! پ.ن1:من اصلا قصدم این نیست که از بابا یا مامان یا شخص خاصصی تو زندگیم بد بگم .....یا اینکه دلم نمیخواد شما ها ذهنیتتون نسبت به شخص خاصی منفی بشه......فقط اونچه که یادمه مینویسم. پ.ن2:بچه ها حال روحیم اصلا خوب نیست.تو این چند روزه بیشتر رفتم باشگاه یه بارم آقایی رو دیدم....دو شب خوابای بد میبینم ....به خاطر این که برگشتم به عقب این جوری شدم....!نمی دونم می بی جنبه ام یا واقعا این مسائل و مرورش سخته؟؟!به خاطر همین دوست نداشتم برگردم عقب..ولی حالا که اومدم ..مینویسم همشو.... من یه تصمیممی گرفتم ..... امیدوارم همراهیم کنین.... منتظرم باشین شاید با یه کم تاخیر برگردم اما... می خوام رو حرفای ریحانه جون فکر کنم و.... "اگه گفتم همه چیز رو از اول بنویس هم اینکه خودت تخلیه میشی و سبک میشی هم اینکه ماها بهتر و بیشتر میشناسیمت و هم اینکه اون موقع تلاشهات یه رنگه دیگه ای داره البته مطمئنن اختیار این کار با توئه اگه فکر میکنی که وبلاگت با نوشتنه گذشتت تلخ میشه ننویس شاید چون من این طور فکر نمیکنم این نظرمه میدونی تو خود واقعیت مگه با وجود تمامه مشکلاتت تلخ شدی؟ نه اینوری نیست هر کسی در برابر بالاترین سختی ها میشه خوش تراش ترین الماسها پس وبلاگت هم با نوشتن جوجوی دیروز تا امروز و فرداها قشنگتر و خواستنی تر میشه." قربون همه تون برم که این قده گلید دل من تـنها بـود ،* دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!! بازم سلام من خیلی خوشحالم که الان اینجام.موقعیتم اینه.تو این مرحله زندگیم هستم.سعید و دارم.خدا هوا مو داره.من خیلی سعید رو دوست دارم.سعید من ودوست داره(خودش بهم گفته)و و هر دومون خدا رو دوست داریم! ملی جونم من دوست ندارم به عقب برگردم به خاطر همینه که کم نوشتم از قبل.میخوام از این به بعد رو ثبت کنم.نمی خوام وقتی کسی وبم رو میخونه دلش واسم بسوزه میخوام از تلاشم سر ذوق بیاد... من واسه به این جا رسیدنم کم زحمت نکشیدم.اگه بخوام همه رو از قبل تعریف کنم کلی طول میکشه.خیلی زیاده .میشه یه رمان و اینکه من حتی حاضر نیستم حتی یه دقیقه به عقب برگردم.و حتی واسه لحظه ای یاد اون دوران بیوفتم.لحظه هایی و دورانی که وقتی تنها محرم زندگیم ازم سوال میکنه نمی تونم جواب بدم.یعنی چیزی ندارم که بگم.منظورم اینه که تو جواب دادن مستاصل باقی می مونم. دوست ندارم یاد بیاد چی به سرم اومده .چون خیلی سخت بهم گذشته و من تنهای تنها بودم و برام خیلی سخت بود که شرایط و محیط رو تغیر بدم.اگه بخوام از شرایط خونه بگم اون واسه خودش میشه یه وبت داستانیه تلخ ... فقط همین اندازه بدونید کافیه (چون اگه بیشتر بگم شما هم تخلیه انرژِی میشید)من پدرم فوت شده سال 85 بود... مامانم خیلی زحمت کشه .خیلی غضه ماها رو میخوره(من یه برادرم دارم که بابا بهش میگفت کوکو)خیلی واسه راحت زندگی کردنمون تلاش میکنه.اما با احساس و احساسات میونه خوبی نداره.فقط فکر میکنه زندگی همش خوردن . خوابیدن راحت و پوشیدنه... یهکبار نشده باهام مادرانه حرف بزنه.نصیحتم کنه.برام درد دل کنه که باعث بشه منم با درد دلای اون درد دل کنم.همیشه کلی حرف داشتم که نمی دونستم با کی باید بزنم .همش توم پر از خالی بوده.گاهی اوقات تو همون دوران بچگی با خدا حرف میزدم ....یادمه یه بار داشتم با خدا حرف میزدم: خدایا من خیلی دوست دارم .تو خوبی.به بابام پول بده.به مامانم کمک کن.مامانم صدام زد برم جارو براش ببرم تو حیاط وقتی برگشتم گفتم خدایا ببخشید من رفتم جارو دادم به مامانم.. من از 17 سالگی شاغل شدم!دقیقا 2 ماه بعد از دیپلم رفتم سرکار(خدار و شکر تا این جا همه کارام اداری بوده)و الان هم سرکار می رم.من عاشق دانشگاه بودم ولی به ارزوهام پیوست. سال 86 بود که نمی دونم به خاطر چی سایه یه نفر مزاحم رو به مدت یک سال تو زندگیم حس کردم و عذابم میداد(من یه عقد ناموفق هم داشتم) خودم تنهای تنهای با مدیر شرکتمون دنبال کارام بودم تا تونستم این سایه رو حذف کنم. علاوه بر این مشکلات خونه و کار هم بود .و بازم تنهای تنها..... تا این که یکی از بهترین دوستام که از 15سالگی باهاشم و اون دستم رو تو یه شرکتی که خودش کار میکرد بند کرده بود من رو با یه خوانواده مذهبی که تو همون شرکت بودن اشنا کرد.بهش میگم عمو قاسم.مسی برای بار اول من و بدون خبر برد خونه مش قاسم.من کلی از دستش شاکی بودم که چرا بهم نگفته کجا میریم.مسی و همسرشو هم عمو قاسم به هم معرفی کرده بودن.عمو قاسم خیلی بهم کمک کرد.نه از نظر مالی بلکه از نظر روحی....ساعتها ...هفته ها...ماها باهام حرف میزدتشویقم میکرد.برام دعا میکرد.نصیحتم میکرد.دعوام میکرد.تو بدترین دوران زندگیم همین یکسال خلاصه تقریبا 4 ماه بعد از اتمام اون 4 ماه من و سعید به هم معرفی شدیم توسط عمو قاسم.(اگه یه جا میگم عمو یه جا میگم مش ببخشید چون تو شرکت همه بهش میگن مش قاسم)برای اولین بار که من و سعید به اجبار همسر عمو قاسم با هم رو به رو شدیم من هیچ حرفی نزدم .فقط مثل سنگ گوش میدادم ....بعد به عمو قاسم اینا هم هیچی نگفتم .یعنی اصلا دهنم باز نمیشد چیزی بگم.سهیلا (همسر عمو قاسم)گفت تو حداقل فکر منفی نکن تا ما رو مخت کار کنیم.خلاصه این جریان همین طور موند تا این که سه روز بعد من و مسی داشتیم میرفتیم خونه مسی اینا که تو راه مسی بهم گفت که مهمون داریم ....وفهمیدم که سعید و عمو قاسم اینا میخوان بیان اونجا....اصلا خوشحال نشدم که هیچ تازه حرصی هم شدم که بدون هماهنگی من قرار مدارگذاشته بودن.خلاصه اون شب با سعید با سهیلا با عمو قاسم با مسی دعوام شد.همه سعید رو تایید میکردن ولی من نمی خواستم حتی باهاش صحبت کنم .نه اینکه سعیدم ایرادی داشته باشه کلا من ذهنیتم نسبت به همه ادما مخصوصا مردا بد شده بود. بعد از کلی صحبت با عمو قاسم راضی شدم که همون ""نه "گفتم رو به خود سعید بگم...که بره و پشت سرشو هم نگاه نکنه...وقتی سعید اومد داخل اتاق من یه حالت بدی به خودم گرفته بودم که اونم فهمیده بود من عصبی هستم.اون حرف میزد من بهونه میاورم واقعا هم داشتم بهونه میگرفتم شاید سعید هم از نظر مالی یه سری کمبود داشت و داره ولی پایه های زندگی رو داشت و داره.خلاصه اخرین حرف سعید این بود که باشه هرچی شما میگید قبول من میرم و لی یه قولی ازم خواست که اگه رفت و دنبال راست و ریست کردن کاراش بود من به هبچ کس فکر نکنم و منتظر سعید باشم. منم بر خلاف ظاهر پرخاشگرم خیلی احساسی هستم.یه کوچولو نرم شدم ولی به روی خودم نیوردم.اونا رفتن.فردای اون روز تلفن های پی در پی بود که به شرک میشد(ناگفته نمونه که مامانم از هیچ کدوم از این جریانات خبر نداشت،به خاطر این که انرژی منفی میفرستاد فراوون)مسی زنگ زد یه عالمه دعوام کرد.سهیلا زنگ زد دعوام کرد.عمو قاسم باهام یه جوری شده بود!من خیلی فکر کردم گفتم چه طور این همه ادم یه حرف میزنند و من بر علیه اینا روی حرفم پا فشاری میکنم؟! از سعید هم چیز بدی ندیده بود.اون شب طوری باهاش حرف زدم که بره و دیگه هم نیاد ولی اون از من خواست که به اون فکر کنم!سعید بر خلاف من خیلی صبوره!خلاصه تا شب من با خودم کلنجار رفتم.مخ مسی بنده خدا دیگه EROR داده بود این قده که با من حرف زده بود. شب باز من رفتم خونه مسی اینا(من بیشتر خونه مسی اینا بودم چون مامان که شب کاره و کوکو هم با دوستاشه.خدا رو شکر همسر مسی هم خیلی خوبه )از اونجا زنگ زدم به سهیلا شماره سعید رو گرفتم و بهش زنگ زدم شماره هامون ردو بدل شد و از اون به بعد با هم شدیم.البته 1 ماه بعد از این جریانات باز مامان نمی دونست تا این که سعید اینا با خوانواده یه شب اومدن خونه ما واسه معارفه دو خوانوداده به هم.................. خدا رو هزار بار شکر میکنم که اون سایه لعنتی برای همیشه حذف شد! خدا رو هزار بار شکر میکنم که سعید رو سر راهم گذاشت. خدا رو هزار بار شکر میکنم که دوستای خوبی مثل عمو قاسم و مسی و سهیلا دارم. خدا رو هزار بار شکر میکنم که بهم نیرو داده این همه تلاش کنم و بسازم. امیدوارم بتونم بیشتر بسازم......... بقیه شو بعدا میگم ....ببخشید طولانی شد....ملی جون من و حسابی برد تو حس!!! سلام دوست داشتم الان پیشش بودم. بذارید یه ذره برگردم به قبل تر من و سعید پارسال قبل از ماه محرم با هم اشنا شدیم تقریبا اواخر پاییز بود.....البته به هم معرفی شدیم واسه عزدواج! برامون دعا کنیم.....بازم می یام به ریش بز قسم ، یه جور میمونیم
یه تیکّه را می بینیم و هُل می شیم واسه طرف بیخودی بلبل می شیم
با یک " دوسِت دارم " ، همه خر می شیم خر که خوبه ... منتر و عنتر می شیم
جر می زنیم توو اوج دلپذیری سگ می شیم و می ریم به پاچه گیری
توو وقت بیکاری ، بی اختیاری کلاغ می شیم ، می ریم خبر گزاری
تا پشت میز گنده ای می شینیم زرّافه ایم ، از اون بالا می بینیم
جالبه که جهانو ریز می بینیم هی خودمونو خیلی چیز می بینیم !
موش که می شیم ،جون می گیره خسیسی گربه می شیم به وقت کاسه لیسی
عربده می کشیم توو کوه و جنگل گوریل می شیم هرجا شد ، ای ول ...ای ول
وقت ریاست تا می شیم یه لاک پشت عقیق میاریم میکنیم توو انگشت
در اتوبوس رو صندلی فیل می شیم جا می گیریم صاحب زنبیل می شیم
با دیدن جوو نورای هالو از رو نمی ریم دیگه مثل زالو
مار که بشیم ، نیش می زنیم به هرکس مرده خوریم ...فوق لیسانس کرکس !
وقتی مدیریم ، همه سر بزیریم زنبوریم و اون زیرو گاز می گیریم!
توو ریش هرکس که بشه شپیشیم همونجا هم وزغ می شیم ، می جیشیم !
گاو که باشیم ، گشاد می شیم عمودی یابو بیاد ،جون می دیم از حسودی
باظاهر ساده و انقلابی ماهی می شیم ، می ریم واسه زیر آبی
توو علّافی که خرس تنبل هستیم توی شکم پرستی اول هستیم
روبّاهیم اونجا که کلاه می ذاریم حالی باشه کلاهو بر می داریم
زورکی وقتی صاحب زور می شیم بدون جنبه شیر مغرور می شیم
وقت لگد زدن می شیم یه گاو میش گور بابای ششصد و شصت و شیش
دعوا بشه خرو س می شیم ،می جنگیم بوقلمونیم ... همه رنگارنگیم
انگاری باغ وحشو ما خریدیم فرصتی جور بشه همه پریدیم ! خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
دوشنبه رفتیم سرکلاس..باورم نمیشد که این منم و سر کلاس دانشگاه هستم....خیلی حس خوبی بود.....
.خیلی خوب....
.راستی یادم رفت بگم رشته ام حسابداریه..همون چیزیکه میخواستم..و مربوط به کارمه.....ولی یه سری از کارمندای شرکتای دولتی چون بعد از ظهرا زود تعطیل میشن میخوان کلاسارو از جمعه حذف کنن و بندازن روزای وسط هفته
اگه این جوری بشه من دیگه نمیتونم برم..
آخه خیلی با بابا بزرگش صمیمی بود..همین ۲۰ روز پیش این جا بودن..خیلی سر حال و سر پا بود...قسمته دیگه..
.اقایی خیلی حالش بد شد وقتی فهمید ...برای من اصلا قابل هضم نبود که چرا حالش بده و داره این جوری بال بال میزنه و گریه میکنه؟!!!!!از همه مهمتر عروسیمونه که خدا میدونه دوباره چه قدر عقب افتاد......!!!!


دلهره هاي دل پاک و ساده
پنجره ي باز و غروب پاييز
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده
خوبید خوشید سلامتین..اگه خدا بخواد منم کارامو به روز کردم و قول میدم که دیگه نذارم کارا عقب بیوفته که از این جا دور بشم..............
این قده این مسئله یه هویی شد و منم اصلا امید نداشتم از طرفی هم وقت نداشتم بیام این جا...بگم که دانشگاه ثبت نام کرده بودم....دو هفته پیش جوابش اومد....پذیرفته شده بودم
(بدون ازمون -شرط معدل)......
وقتی رفتیم واسه ثبت نام بادوستم(همون همکار قبلیم که اون روز از مدیرمون شیرینی به زور گرفتیم...)من اصلا امید نداشتم که کارام جور بشه و بتونم برم...چون ساعت کلاسا جور در نمی اومد با شرکت......تازه موقع ثبت نام از اونجایی که کارای ما همیشه دقیقه نود انجام میدیم یه عالمه اشتباه کرده بودیم و چند تا از کدا رو اشتباه زده بودیم...از سهمیه شاغلین دولتی استفاده کرده بودیم..!!!من فکر میکنم که معجزه شده...قبولمون کردن.....!

از دانشگاه تا خونه ۵ دقیقه فاصله ست...از دانشگاه تا شرکت ۲۰ دقیقه راهه....!!!!!واقعا ممنونم خدا جونم ...این چند روزه خیلی خدا رو شکر کردم..واقعا این همه تغییر تو زندگیم....!!!!!!!!
دانشگاه یکی از بزرگترین ارزو هامه..برام دعا کنید که به خیرو خوبی بتونم تا اخر راه برم....اقایی هم با دانشگاه رفتنم خدا رو شکر مشکلی نداره....
فقط گفت قول بده که دانشگاه رفتی وتحصیل کردی دیدت عوض نشه...
(راست میگه من خودم این جور موارد که خانومه بعد از دانشگاه طلاق میخواد دیدم)
خدا جون ممنونتم که این همه دستم و گرفتی و زندگیمون زیر رو کردی...
واسه کلاسام باید ماهی ۸ ساعت مرخصی بگیرم..خدا کنه که مشکلی پیش نیاد.........خیلی پست عقب افتاده دارم واسه خوندن....بهم فرصت بدید به تک تکتون سر میزنم........بقیه داستانم نوشتم..قابل توجه دوستانی که گفته بودن مامان بزرگم انگاری دل خوشی از بابا نداشته نه این طور نبوده..درسته که خوب اون هم دوست داشته که بچه ش سالم باشه اما سالم نبوده ولی این حرفش از روی سادگی بوده نه چیز دیگه ایی....اوم خیلی مهربون بود و ازارش به یه مورچه نمیرسید چه برسه به پسر خودش.....
![]()
بی خوابی داره دیوونه ام میکنه...
کار خونه و کارای تموم نشدنی این شرکت و استرس خودم بابت همه چی ... خریدام .بی پولی هام.........برنامه ریزی شب موندم که کجا برم...
.خونه اقایی اینا یا اون بیاد....کمتر میرم خونمون..دیشب خونه مصی اینا بودم..امشب خونه یکی دیگه از دوستام میرم...هیچ جا هم مثل خونه خود ادم نمیشه و درست و درمون خستگیم در نمیره..
.تو شرکتم این قده کار ریخته رو سرم که دارم دیوونه میشم .
.اصلا نمیدونم باید به کدومشون رسیدگی کنم
..همه چی با هم قاطی شده..
هر چی هم انجام میدم تمومی نداره...!اااااااه.......وایییییییی
![]()
![]()
![]()


و هزار هزرا بار خدارو شکر ميکنم...!!!!!!!
ديروز به اقايي گفتم بياد خونه ما که باهم بريم بيرون..من يه کمکي پول داشتم ميخواستم يه سري خريد کنم ....اقايي زودتر از من رسيد خونمون..کسي خونمون نبود..کليد رو از همسايه ميگيره ميره خونمون....استراحت ميکنه تا من برم خونه.من يک ساعت بعد از اقايي رسيدم خونه.....تا رسيدم پريدم بغل اقايي..
اخ که چه قده اين بو رو دوست دارم..
بوي اقايي.....چه قده اغوش اقايي امنه!!!!!!ا
اونم من و سفت بغل کرده بود...تو همون حالت يه کم با هم احوال پرسي کرديم....اقايي:خانومي برنامه مون چيه واسه امروز؟من:اول من ميرم لباس عوض ميکنم.
فيتان فيتان ميکنم....
بعد ميريم بيرون...ميخوام...روتختي بخرم...سرويس کامل اشپزخونه از نوع استيلش و بخرم....پتو بخرم....گوشي واسه مامان بخرم...قابلمه هندونه اي بخرم...بعد بيرون يه چيز ميخوريم و ميريم خونه مصي اينا.....من فقط برنامه مو گفتم....!
اونوقت اقايي گفت خدايا شکرت که به من خانومي به اين خوبي دادي.....
من صورتش رو نميديدم....همون طور تو بغلش بودم..ديدم اقايي ساکته و داره من و بو ميکنه؟!(شايد نبايد اين چيزا رو به اين واضحي بگم...ولي دوست دارم اينا رو يه جايي ثبت کنم..کجا بهتر از اينجا!؟)وقتي صورت اقايي رو ديدم داشت گريه ميکرد.....!!!!!!!!!!!!!!
اي جانم.....
![]()
واقعا خدايا ممنونتم.....واقعا ممنوتم....![]()
![]()
![]()
سلام .....
دو شنبه اصلا با اقایی حرف نزدم ....چون جفتمون سر کار بودیم.....فقط یه تک زنگ بهش زدم و گفتم که دارم میرم خونه مصی اینا بیاد ..اونم بیاد اونجا......اولین روزی بود که دوباره روال ساعت کاریش به قبل برگشته بود (اخه ماه رمضون زودتر می یومد)خیلی دیر گذشت تا اون بیاد خونه...
وقتی اومد...گل واسم اورده بود...الهی .....



الان خوبم...خیلی بهترم....خیلی.....





خوابم نمیاد چون روز عید بیشترش خواب بودم.......روز 5شنبه بعد از شرکت رفتم خونه مصی اینا(همون مصی قصه-من هنوزم همون قدر و شایدم بیشتر با مصی صمیمی هستم)
و بعد از ناهارو استراحت رفتم خونه خودمون و اماده شدم که برم خونه اقایی اینا.....جمعه بعد از ظهر اقایی من و رسوند خونمونو رفت خونشون......من خیلی دلم میگیره وقتی اقایی بعد ظهرای جمعه پیشم نیست....
چون تو خونه هم بیشتر اوقات تنهام واگه مامان باشه با هم کم حرف نمی زنیم.....حوصله ام خیلی سر میره........روز شنبه به اقایی گفتم اقایی بازم بیا پیشم....گفت نمیاد.....
چون عیده و فطریه می یوفته گردن ما..و این که دوست داره نماز عید فطرشو تو حسینه محل خودشون بخونه مثل سالای قبل......
به من گفت که من برم اونجا..نمازم پیش اونا باشم...ولی من نرفتم....اخه باید دوباره روز عید من و میاورد خونه خودمون ...بعد برمیگشت خونشون مامانش اینا رو ور میداشت می یومد خونه ما واسه عید دیدنی و عیدی دادن!خلاصه که اون اومد شنبه ولی بعد از شام با شوهر مصی رفتن استخر و بعد هم رفت خونه خودشون.......روز عید فطر من تا ساعت 1 خواب بودم(البته به قوت قرص ارامبخش اخه خوابم خیلی کم شده)
بعد بلند شدم و صبحانه رو خوردم و خونه رو جمع اوری کردم و منتظر اقایی اینا شدم.....وقتی از پله ها اومدن بالا به جای عید دیدنی و سلام احوالپرسی گرم....وا رفتم....اخه اقایی با ماشین باباش اومده بود و مامانش باهاش بود و یکی از جاری ها.....(نمیتونست بمونه پیشم باید برمیگشت و اونا رو میبرد خونه!)خلاصه هر جور بود خودم و نگه داشتم و یه کمی حرف زدیم و پذیرایی و نظر راجع به پنجمین خورشید که چه قده بیمزه تموم شد !مامان سعید میایی تو هم بیا بریم اونجا!من:نه مرسی مامان....ولی دوست داشتم برم از ترس مامانم هی الکی گفتم کار دارم........
موقع رفتن دوباره مثل بچه کوچولوها بغضم گرفت وچشمام اشکی شد......
ولی نذاشتم کسی ببینه ولی حالم که گرفته شد تابلو بود......اقایی مگه قرار نبود پیشم باشی...بریم بیرون با هم.....گفت خانومی خوب چی کار کنم....باید مامان اینا رو ببرم خونه یا نه؟رفتن و من موندم و دلتنگی و غروب بی مزه یه روز تعطیل و مامان دوباره خوابید!من فکر کردم اگه اقایی بره مامان اینا رو بذره برمیگرده پیشم.....
.بعد از یه ساعت بهش زنگ زدم که کجایی....فکر کردم الان میگه دارم میاد پیشت...ولی گفت خونه!!!!!!

من خیلی دلم گرفت..........زدم زیر گریه 
.نمی دونم تقصیر منه یا اقایی؟
من زیاد گیر میدم یا اقایی کم میاد پیشم....؟!
نمیدونم من خیلی غیر طبیعی هستم یا اون؟
نمیدونم من خیلی گرمم یا اقایی سرده؟
این جوری بگم که اونچه دیشب به من گذشت رو نمیتونم با کلمات بیان کنم.......
.خواستم بخوابم خوابم نبرد.......میخواستم برم بیرون جایی رو نداشتم برم........!ساعت 8:20 بود که رفتم سقا خونه !سمته خونمون یه سقاخونه ای هست که خیلی جای دنجیه واسه درد دل و من تا حالا هر چی نذر کردم جوابشو گرفتم......بارون می یومد...بوی نم و خاک پیچیده بود تو هوا....هوا یعنی این..من عاشق پاییزم...تو فصلا فقط پاییز شاه فصلاست به نظر من!شمع خریدم و به سمت سقا خونه راه افتادم..خدا رو شکر خیابونا هم خلوت بود کسی نبود که بخواد مزاحمت ایجاد کنه......اخ که چه قده دلم تنگ شده بود واسه اونجا.....با گوشیم یه نوحه خیلی قشنگ گذاشتم و شمعا رو روشن کردم و زیارت عاشورا خوندم . با خدا کلی حرف زدم.......خیلی بهم چسبید...یه عالمه گریه کردم....نمیدونم واسه چی؟!شاید واسه مامان..واسه درگیری های خودم..واسه کار اقایی؟نمیدونم؟
ولی تخلیه روانی شدم ........راستی یادم رفت بگم که قبلش زنگ زدم به اقایی و کلی باهاش دعوای لفظی کردم
و با حالت قهر از هم خدافظی کردیم...
وقتی رسیدم خونه اقایی زنگ زد و معذرت خواهی کرد و گفت فردا میاد و بیشتر با هم حرف میزنیم....
من اقایی رو خیلی دوست دارم...
به خدا قصد من اذیت کردن اون نیست ولی خوب اونم به قولش عمل نکرد..گفت پیشم میمونه ولی نموند.....نموند که بریم بیرون....نموند با هام حرف بزنه....نموند که من تنها نباشم......اخه من خیلی تنهام.....فقط اونو دارم

![]()
.


خوبید..این قده دلم تنگیده بود..میدونید اخه نسبتا خیلی وقته نیومدن اینجا...قربون همتون!این قده حرف دارم نمیدونم باید از کجا شروع کنم ....ما که از سفر مشهدمون برگشته بودیم مامان اینا خونه نبودن رفته بودن شهرستان عروسی.....تو این مدت که مامان نبود بماند که چه گندایی تو خونه زدم و انداختم تقصیر قطع و وصل اب و برق و ...........
جای همگی خالی جمعه ای که گذشت رفته بودم شرکت قبلی که کار میکردم..اخه هنوز با حسابدار اونجا رفت و امد دارم....مدیرشون یه ماشین جدید گرفته بود که دوستم گفت میخواد شیرینی بابت ماشینش بده منم که اون بنده خدا رو میشناختم ومی دونستم که همچین کاری از اوشون بعیده و ما حقوقمون رو به زور سلام صلوات و با هزار منت میگرفتیم گفتم شما اگه موفق به همچین کاری شدید من هم بهتون یه روز شام میدم...جالب این جاست که یکی از کارمندای خود اقای رئیس هم همین شرط و گذاشته بود(حالا شما ببینید که شیرینی گرفتن از این اقا چه قده سخته!!!)
خلاصه درد سرتون ندم جمعه حسابی این بنده خدا رو انداخته بودیم تو خرج....جوجه گرفتیم وتو یه باغ بزرگ خودمون کباب کردیم.با کلی مخلفات و دسر و ....بماند که مانتوی من کثیف شد و مانتومو اقای ریئس پهن کرد واسم تا خش بشه!!
از بغل این شیرینی منه بنده خدا هم تو خرج افتادم....از اونجا یه سره رفتم خونه اقایی اینا....اخر شب ما رفتیم خونه داداش اقایی که ...اقایی خودش با ما نیومد...وقتی که برگشتیم خوابه خواب بود...من باهاش کلی حرف داشتم..دلم میخواستش ولی اون خواب بود...منم عین دیوونه ها ساعت ۱ نصفه شب شروع کردم گریه کردن!!!


نمیدمنم حق با منه یا اقایی؟!؟!


اقایی من و اورد رسوند و خودش رفت خونه.......کار اقایی به هم ریخته...احتمال داره شرکتشون تعدیل نیرو کنه......در هفته همش ۳ روز میره سر کار...رفته کار یابی ثبت نام کرده که از قضا کاریابی فرستادش شرکت خودمون
ولی تا اومد اینجا نیروهاشون تکمیل شده بود و از دم در برگشت...منم خودم زیاد راضی نیست بیاد این جا..به هر حال به نظر من بهتره که زن و شوهر از هم جدا کار کنن ولی خوب شرایط شرکت ما هم خوبه ولی...نمیدونم...هر چی قسمته همون بشه...منم کلی دلم گرفته بود...و اقایی رو میخواست....ولی نشد تا شنبه بعد از ظهر ....شنبه اولین روز ماه رمضون خیلی سخت بود برام...۳-۴ بار گلاب به روتون نزدیک بود بالا بیارم....از گشنگی....بعد از افطار هم سر درد گرفتم هزارتا.....بعد از افطار با اقایی رفتیم بیرون ..خیلی صحبت کردیم....اقایی مثل این که بو برده که تو خونه مامان بعضی وقتا گیر میده ..حالا از کجا فهمیده نمیدونم...
.اخه چند تا سوال در همین باره ازم پرسید منم به خاطر این که روابط تیره تار که تازه داره خوب میشه دوباره تیره نشه همه رو انکار کردم....اقایی یه سوالی پرسید ازم:خانومی تو از من راضی هستی؟چی چیزی تو من شما رو اذیت میکنه؟من:اگه بخوام کلی بگم اره اقایی خیلی خوب بودی..من خیلی ازت راضیم یه سری جزئیات هست که اونم همه ادما دارن....من:من چی اقایی؟تو از من راضی بودی؟اقایی:راستش و بخوایی میدونی خانومی..تو واسه من یه چیزی بالاتر از خوب بودی
و من و تو همه شرایطم درک کردی.
.به من شخصیت دادی..
.من و صاحب شخصیت
کردی....من هیچ ایرادی نمیتونم ازت بگیرم خانومی.....
این جا بود که منم حسابی خجالت زده شده مو هی تند و تند عرق شرمم رو پاک میکردم...امروز به لطف خدا حالم خیلی بهتر از دیروزه و تحمل گشنگی خیلی بهتر شده...ولی خودمونیم ها خیلی هم روزا بلند و طولانیه و سخت...به هر حال امیدوارم که خدا از همه روزه دارا قبول کنه.....دوست جونای وبلاگی سر سفره افطار و اون لحظات قشنگ ما رو ه یادتون باشه ..التماس دعا
مرسی از همه گی..من برگشتم....رفته بودم سفر مشهد...خونه فامیلای اقایی....بذارید این جوری بگم...روز ۱۹ مرداد بود که ساعت ۱۳:۴۰ سوار قطار شدیم.....که بریم مشهد...تو قطار با اقایی خیلی حرف زدم..راجب همه چی...فرصت خوبی داشتم که باهاش حرف بزنم و خودم رو خالی کنم...مسئله ای هم پیش نیومده بود ولی من همش دلم حرف میخواد......
ساعت ۲ نصفه شب حرم بودیم...قربونش برم با اون غریبیش چه عظمتی داره...تا صبح با اقایی تو حرم بودیم.....صحن ها رو چرخیدیم....دعاهای مشترک کردیم واسه خودمون .زندگیمون....دعا خوندم..نماز زیارت خوندم...از حال و هوای تو حرم نمیتونم بگم....من خیلی گریه کردم....با خدا خیلی حرف زدم...احساس تنهایی و بی کسی میکنم....اخه روز قبل از مسافرتم یه حرفی شنیدم...مامان من پیش مامان یکی از دوستام گفته بودی که من از خدامه که قضیه من با اقایی به هم بخوره و جدا بشم




خیلی با امام رضا حرف زدم..خواستم هوامو داشته باشته چون من هیچ کس و ندارم...نمیدونم دلیل حرف مامانم چی بوده؟!اصلا این حرف برام قابل هضم نبود...
صبح ساعت ۶ رفتیم با اقایی کله پاچه رو زدیم تو رگ....بعدم به سمت خونه مامان بزرگ اقایی حرکت کردیم...ساعت ۱۰ رسیدیم اونجا بعد از ۵ دقیقه مامان و بابای اقایی که با ماشین خودشون راه افتاده بودن رسیدن اونجا...بقیهش دیگه دیدو بازدید و رفت و امد و اشنایی بود با فامیلای اقایی...روز ۲۲ ساعت ۱۳:۴۰ هم برگشتیم به سمت خونه.....مامان من هم خونه نیست با کوکو رفتن شهرستان عروسی دختر داییمه ..من مرخصی نداشتم که بخوام برم.....این دو سه روزه با اقایی تو خونه ما بودیم ...خیلی خوب بود شده عین خونه خودمون...من هستم و اون...ان شاالله که هرچه زودتر کارامون جور بشه بریم خونه خودمون ............برامون دعا کنید دوست جونام..اینم قسمت بعدی:
باهاش قهر بودم ولي بغلش کرده بودم و تو بغلش گريه ميکردم...
حتي جرات قهر کردن با اقايي رو واسه مدت طولاني ندارم.....سر يه مسئله اي که اگه بگم خنده تون ميگيره..واسه اين که کفش من پامو ميزد و اقايي قبلش گفته بود واسه شرکت از اين مدل نخر....منم قهر کردم کلي باهاش دعوا کردم...خوابم ميياد هوارتا......اينه اون بهونه گيري هايي که ميگفتم......
از دست خودم عصباني هستم....بد شدم...
خيلي گير ميدم..ولي نميدونم چرا....تا هفته ديگه نيستم...ميرم تعطيلات و تغيير تحول و مسافرت....!
)شباش خیلی ترسناک بود.مخصوصا دستشویی رفتنش....سوسک و مارکولک تا دلتون بخواد تو این خونه بود.خیلی خونه کلنگی بود ولی خوب خوبیش این بود که صاحبخونه نداشت و کار به کار مامان بزرگم نداشت با این همه بچه آواره!من و کوکو اکثر اوقات اونجا بودیم.تو همین گیرو دار بود که عمه من هم (که الهی قربونش برم که اصلا خیری از زندگیش ندیده)با همسرش به مشکل جدی برخورده بود وتو سن 28 سالگی داشت کارای طلاقش رو انجام میداد...البته مشکلشون فقط بچه دار نشدنه عمه بنده خدا بود.....که بعد از 17 سال زندگی هنوز بچه دار نشده بود!که بالاخره طلاقش رو گرفت و اونم با ما تو اون خونه با مامان بزرگم اینا زندگی میکرد.من که همیشه از اونجا میرفتم مدرسه.....اگه چیزی لازم داشتم میرفتم از خونمون برمیداشتم ولی زودی برمیگشتم پیش عمه اینا!کوکو بنده خدا اواره بود...خوب خونه موندن واسه پسر یه کم سخته بیرون هم جایی رو نداشت که بره ..بیشتر مواقع غروبا میرفت دم مغازه رضا اینا پیش بابا ولی دیگه اونجا هم نمیتونست بره......کو کو اول ابتدایی بود که پسر دایی بابا که مادر زادی عقب افتاده ذهنی بود تو سن 21 سالگس فوت کرد...رفته بودیم اونجا.....زنا زودتر از مردا رفته بودن ...رضا یه داداش کوچولو دیگه هم داشت که همسن کوکو ما بود......وقتی عموم اومد داوود دویید بغل باباش و بوسش کرد و خودش و واسه باباش لوس کرد ...کوکو دوید بغل مامان و با بغض و چشم تر گفت مامان بابا پس کی میاد؟من یه عموی بزرگ هم داشتم که هم از بابا بزرگتر بود و هم از بابای رضا اونم معتاد بود منتها خیلی شدید تر از بابا...اون حتی به خاطر موادش میشد که ماهها خونوادش رو ول میکرد و میرفت.که بماند تا اون سن40 سالگس زن عموی بنده خدا سه بار طلاق گرفته بود و عقد کرده بود ولی ادم نشده بود و سه تا دختراشو با چه عزت و احترامی به خونه بخت فرستاد.....تو این مدت که ما و عمه با مامان بزرگم اینا اون جا بودیم سرو کله این عموم هم بعد از 5-6 ماه غیبت پیدا شد وبه جمع اواره ها پیوست.......خونه مامان بزرگ بنده خدا واقعا شده بود خونه مادر بزرگه..هزار تا قصه داره....همین موقع ها بود که بابا بزرگم هم همش می اومد سر میزد و میگفت تنهایی زندگی کردن خیلی اذیتش میکنه و .......اونم میخواست برگرده...!!خلاصه جریاناتی داشتیم اونجا....عمه با این که طلاق گرفته بود و خیلی اذیت شده بود ولی بازم روحیه شادی داشت و مسخره بازی در میاوردیم...میخندیدیم....گریه میکردیم.کار میکردیم.دعوا میکردیم ...من از پیش عمه بودن هیچوقت سیر نمیشدم(و الان هم همینطوره)!روزا ميگذشت و خیلی سخت بود..........................!
اول از همه جا داره که از همه دوستای گلم تشکر کنم که به من سر زدن و با کامنتاشون بر سر ما منت نهاده اند و برای ما هویجوری انرجی میفرستن.gif)
جونم واستون بگه که این هفته که گذش مثل هفته های دیگه بود سخت و پر کا ر!البته من که بیشتر وب گردی میکنم و بازی ولی خوب همون که ادم بدونه که یه عالمه کار عقب افتاده داره خودش کلیه و همین که ذهنت نا ارام باشه از بازی لذت کافی و نمی بره
روز ۴ شنبه بود که با اقایی قرار گذاشتیم و رفتیم پارک صحبتیدیم....قرار شد که با مش قاسم اینا بریم قم!اول من گفتم به دلایلی نمی ام بعدا که پرس جو کردم گفتن که هیچ اشکالی نداره..منم دو باره زنگ زدم به اقایی که لطف کن و ساعت ۴ بیا و تا ۸ اماده شیم و بریم و خوابیدم که ساعت ۷ منم برم پیش اقایی و از اون جا بریم زیارت !که من در خواب ناز بودم که مادر شوهر گرامی زنگ زد و من و اقایی رو برای رفتن به یه جای تفریحی دعوت کرد..گفت که ما می خواستیم بریم بابا گفته به تو هم زنگ بزنم که بیایی ....منم چون خوابالو بودم گفتم من دارم بعد از ظهر میام اونجا و نگفتم که ما داریم میریم قم!دقیقا ساعت ۸ رسیدم پیش اقایی...ماشین داشت حرکت میکرد ما تازه می خواستیم تصمیم بگیریم که بریم قم یا با بابا اینه بریم گردش..البته من میدونستم اگه بریم قم شب نمیتونیم بخوابیم دوست داشتم بریم پارک و شبش هم با خیال راحت بخوابیم آما.....
اقایی که میگفت من به عشق قم اومدم و مرخصی گرفتم ...با هزار بدبختی مرخصی گرفتم و من باید برم قم...گفت معلوم نیست که بریم امام رضا حداقل بریم پا بوس خواهرش..منم دیدم اقایی دوست داره کوتاه اومدم و راهی حرم مقدس حضرت معصومه شدیم و انصافا هم خیلی خوب بود.ساعت ۸ شب راه افتادیم و ساعت ۹ صبح فردا برگشتیم .جمکران هم رفتیم و برای دعای ندبه میخواستیم بریم بهشت زهرا که بقیه همراهان موافق نبودن و برگشتیم....وقتی اومدیم خونه دیگه داشتم هلاک میشدم اینقده گرم بود....و احتیاج به خواب درست و حسابی هم داشتیم .....خوابیدیم تا ناهار که بابای سعید این جوری من و صدا کرد:بابایییییییییییی...باباییییییییی ....بیا ناهار(تو خونه هیچ کس رو این جوری صدا نمیکنه ..حتی هیچ کدوم از بچه هاشو ..وقتی با این لحن صدا می زنه همه میفهمن که با منه)
ناهارو خوردیم و اقایی یه دوش گرفت و راهی خونه ما شدیم ....منم یه دوش گرفتم و شروع کردم به فیتان فیتان کردن واسه عروسی ...عروسی کی؟عروسی همکارم ...میز بغل دست خودم میشینه...با اون همه خستگی و کوفتگی و بی خوابی رفتیم عروسی ..انصافا خوش گذشت نه به خاطر غذا و تالارو این حرفا ...من خوشبختانه تو خط این چیزا نیستم...نزدیک به ۲۰ نفر از همکارای اقا هم اومده بودن که من با همه خانوماشون تو قسمت خانوما اشنا شدم .مثل این خانم های با ادب و با کلاس و با نذاکت یه کت شلوار مشکی پوشیدم و مانند این همکارای فهمیده با بقیه خانوما که از خودم ۱۰ سالی بزرگتر بودن مشغول صحبت بودم
وقتی خونه رسیدیم دیگه نا نداشتیم....فقط خواب...خیلی خوب بود.اقایی خیلی هوامو داره...
هر چی میخوام برام تهیه میکنه....
حواسش بهم هست.
من خیلی اذیت میکنم ..منظورم اینه که به خاطر وضعیتم و بلا تکلیفیم خیلی بهونه میگیرم و غر میزنم اون همه رو در جواب میگه چشم یا توضیح میده و قانعم میکنه...
راستش و بخوایید ۱۶ مرداد تعطیلات تابستانه شرکته...هنوز واسش هیچ برنامه ندارم....و نمی دونیم باید کجا بریم و از همه مهتر این که مانی لا موجود

من میگم بریم اصفهان اقایی بهونه میگیره...میگم بریم شیراز بازم همون طور...میگیه ما تا حالا نرفتیم این جور جاها و غریبیم و خودمون دوتا بدون برنامه ریزی بریم واسمون مشکل پیش میاد...هنوز معلوم نیست که ۱۶ تا ۲۳ رو کجا میریم...!؟!




راستشو بخوایید من از چهارشنبه میخواستم بیام این جا کلی درد دل کنم و حرف بزنم که سیستم ویروسی شده بود واصلا وارد نت نمیشد..من شیطونی نکرده بودم ها سیستم ضعیف شده بود و نتونست مقاومت کنه ویروس بهش غلبه کرد...
الانم کلی تاپیدم که برقای شرکت به لحظه قطع و وصل شد و همش پرید.
چهارشنه من برای بار سوم تو این ماه مرخصی گرفتم که برم ک*م*ی*ت*ه* *ا *م *د* ا* د ...باورتون نمیشه بگم اگه واسه یه مبلغ ناچیز که به خانواده های بی سرپرست میدن واسه جهیزیه من و 10بار کشوندن اونجا....
ما خوب از وقتی بابا فوت شد تحت پوشش هستیم ولی من اصلا خوشم از اونجا نمیاد و نمیرم اونجا و از مزایاش هم مثل بیمه و ...اصلا استفاده نمیکنم. نه به خاطر این که کسر شانم بشه ..به خاطر این که کارمندای اونجا از دل و جون کار نمیکنن و فقط مراجعین رو از سرشون باز میکنن.این که میگم نه این که فقط دیده باشم..نه ما قصه ها داشتیم با این مکان....من واسه مرخصی گرفتن مشکل دارم....یعنی اصلا انگاری مرخصی تو شرکت ما تعریف نشده است .....خلاصه این که یه بار واسه تشکیل پرونده رفتم....
یه بار واسه مشاوره رفتم....
یه بار هم که نصف روز مرخصی گرفتم رفتم سر کلاسای اجباری که گذاشته بودن ....
من رفتم سرکلاس فکر میکنید کی اومده بود واسمون تدریس کنه و اومده بود چی درس بده...وقتی تو خونتون میخوایید دعا بخونید یا سفره نذری میندازید یه خانم جلسه میاد قران میخونه و مجلس رو تو دست میگیره یه همچین کسی اومده بودواسه تدریس من داشتم شاخ در می اوردم...بعد جالب تر درساش بود ..از چی حرف میزد؟وضو و نماز و غسل و (درسای کلاس اولی ها)!!!
جلسه بعد کلاسا روبه خاطر نداشتن مرخصی و انبوهی از کارای شرکت و خونه(همون موقعه بود که دست اقایی اوف شده بود)نرفتم ......فردای روز کلاسا مامان رفت سرزده بود گفته بودن که اشکال نداره کلاس نیومده بگو فلان روز بیاد واسه گرفتن پول..من دوباره با هزار بدبختی و غرو لند مدیرمون که میگفت اگه رفتی غیبت رد میشه براتون...من برگه مرخصی تون رو تایید نمیکنم و کلی صحبت و دلیل راضیش کردم که برم.....رفتم اونجا....
بعد نیم ساعت الاف شدن که کارمندا بعد از میل نمودن صبحانه تشریف فرما شدن ...گفتن که به هیچ وجه نمیشه و باید حتما کلاسای مزخرف رو بیایید وگرنه ما نمیتونیم کاری انجام بدیم....و هیچ پولی بهتون تعلق نمیگیره.هرچی گفتم مشکل داشتم نشده که بیام..هرچی من خواهش کردم اصلا راضی نشد که یه امضا بزنه پای برگه من...منم از استرس زیاد اشکم در اومد و با یه حرص خاصی گفتم چرا کارمندای اینجا هر کاری میخوان انجام بدن غرور مراجعینشون رو این قده له میکنن؟
راهی شدم به سمت شرکت ..من و بگو...نمی دونید با چه عصبانیتی و دست از پا دراز تر برگشتم شرکت .دو روز بعد دوباره مرخصی گرفتم
(خداییش اگه من جای مدیر بودم این همه مرخصی به یه کارمند نمیدادم)حالا ببینید من با چه رویی هی میرفتم و موضوع رو مطرح می کردم...رفتم سر کلاس....همون خانومه صدام کرد گفت بیا این جا(من فکر کردم میخواد بگه به شما هیچی تعلق نمیگیره برو)گفت کلاسا تا ساعت 11 هسش شما ساعت 9 برو!!!!!!!موقع اومدن شماره خودش رو داد و گفت بهم زنگ بزن بهت بگم کی بیایی چون در حال حاضر بودجه تموم شده!که خورد به تعطیلات الودگی هوا موند تا چهارشنبه 24 تیرماه که دوباره با شرمساری فراوان مرخصی گرفتم و رفتم اونجا....
پرمنده مو گرفتم و بعد از 10 تا اتاق این ور اون ور کردن تا ساعت 10 کارم تموم شد و اومدم شرکت....اونجا رو دوست ندارم
چون اون جوری که ازش تعریف میکنن به مردم رسیدگی نمیکنن.وقتی این جور جاها میری مشکل خودت یادت میره.....چون اون جا خیلی ها مشکل دارن.مشکلات بد.سخت .سنگین و هیچ کس هم به دادشون نمیرسه....اصلا چرا باید تعداد افرادی که اونجان این قده زیاد باشه؟
چرا باید خانومی بی سرپرست به خاطر یه گیر اداریه اونجا بزنن زیر گریه و با اشک و آه اونجا رو ترک کنه؟
به نظر من اصلا اصلا کارشون رو درست انجام نمیدن!اگه درست انجام میدن چرا این قده ادم مراجعه کننده به اونجا زیاده؟
و چرا باید تعداد این جور ادما و مشکلات تو کشور ما بیداد کنه؟
اقایی دوست دارم.

گفتم حالا که دارم برمیگردم عقب از مسائل حالام غافل نباشید براتون یه کم بتعریفم....اول بگم که دست آقایی خوب شد بخیه هاشو کشید وخوب شد....
.آقایی یه کم لاغر شده ویه کم خسته به نظر میاد....
البته ۵شنبه جمعه استراحت کرد.....جای همتون خالی شب جمعه بود که زنگ زدم اقایی بیاد خونمون .طبق معمول مامان سر کار بود من و کوکو خونه بودیم که اگه من برنامه ریزی نمیکردم کوکو هم میرفت بیرون.....یکی از همکارای سابقم که هنوز باهاش رفت و امد دارم اومده بود خونمون پيشنهاد داديم که شام و ببريم بيرون ...
منم که اون روز واقعا کدبانو شده بودم از ساعت 3 يه قورمه سبزي بار گذاشتم که دلتون نخواد خيلي خوشمزه شده بود...شام و با کلي ميوه و بند و بساط برداشتيم رفتيم بيرون تو فضاي سبز .....يه کم هم اين ور اون ور چرخيديم.....ساعت ۱۲ اوموديم خونه......فردا صبح تا ۱۲ خواب بوديم ...........
بعد از ظهرش قرار شده بود با همين همکارم بريم ماشينشو قميت کنيم و بذاريم واسه فروش که ساعت ۳ رفتيم دنبال اين کار تا ۸ شب طول کشيد....سر راه اقايي رفت خونشون...
.منم رفتم خونمون....
ولي دوست داشتم اقايي بياد پيشم ولي نيومد گفت که دوست نداره ۲ شب پشت سر هم خونه ما باشه ..من رفتم خونه هيچ کس نبود ...تا ساعت ۱۲ شب تنها بودم من عادت دارم به تنهايي ولي از اين جا دلم سوخت که اي کاش اقايي هم مييومد پيشم اخه اونم تنها بود چون مامانش اينا رفتن مسافرت...الهي اقايي قربون مردونگيت برم که غرورت اجازه نميده بعضي از کارا رو انجام بدي در صورتي که دلت ميخواد.....
من خيلي ناراخت بود..يه بغضي تو گلوم سنگيني ميکرد.نمي دونستم دليل اين که الان بايد از هم جدا باشيم چيه...کلي گريه کردم..فکر ميکنم تنها بودنم توي فکر کردنم بي تاثير نيست و باعث ميشه که به مسائل خيلي دقيق تر نگاه کنم و شايد بعضي وقتا تو تنهايي از کاه واسه خودم کوه بسازم! نمي دونم خلاصه حق با اونه يا حق بامن؟شما چي فکر ميکنيد؟
قبل از روز مرد نمی دونستم باید چی برای آقایی بگیرم..خودش که میگفت هیچی نمیخواد (آخه میدونست که تا قرون اخر پولمو دادم قسط و قوسط)ولی مگه من دلم اضی میشد واسش هیچی نگیرم...
يکشنبه شب بود که اول رفتيم براي باباي سعيد يه کادو گرفتيم که هر وقت برگشت بهش بديم .....تو راه برگشت از شرکت که من داشتم مييومدم پيش اقايي براش يه انگشتر خيلي خوشگل (چون حلقه طلاست نمي ندازه)و يه کيف دستي چرم با کلاس خريدم.......
اون شب ر فتيم خونه اقايي اينا.....بهش گفتم اقايي چشاتو ببند وقتي کادوشو ديد اصلا انتظار نداشت من براش چيزي بگيرم (چون ميدونست پول ندارم)از خوشحالي فرياد کشيد...الهي ي ي ي ولي يه ضد حال خوردم که روز دوشنبه که روز مرد بود من سر کار بودم(اضافه کاري اجباري)اقايي تنها خونه بود و من شرکت بودم....
ولي بعد از ظهرش گل و شيريني گرفتم و رفتيم سر خاک بابايي...به اقايي قول داد چون عيده و ر وزه مرده با بابا فقط حرف بزنيم...و من گريه نکنم...گريه نکردم...واسش قران خوندم و ازش خواستم برامون دعا کنه...

البته ناگفته نمونه که به کمک و همراهیه شما خیلی احتیاج دارم....








.بعد از 2 ماه مریضی که تو خونه بستری بود یه روز از کتابخونه برمیگشتم دیدم خونه شلوغه فکر کردم اومدن ملاقات بابا ولی وقتی رفتم تو بابا رو رو به قبله کرده بودن و روشو هم پوشونده بودن!بابا بر اثر بیماری کبدی رفت اون دنیا .
من به بابا خیلی وابسته بودم طوری که بیشتر شبا تا ساعت 3-4 صبح بیدار میموندیم و صحبت میکردیموهرشب بلا استثنا برام قصه میگفت .خیلی خوب حرف میزد.برعکس مامانم.خیلی میفهمید. و من رو هم میفهید،فقط این چند وقته اخر یه کوچولو روابطم باهاش بد شد که اونم به خاطر بیماری نا علاجش بود(ا*ع*ت*ی*ا*د)که خیلی شدتش زیاد شده بود
هنوز هم فکر میکنم رفته سفر و یه روزی برمیگرده .قوی . سالم!

.منظورم اینه که از همون موقعه هم میفهمیدم خدا رو و دوسش داشتم با تمام مشکلاتم بازم با خدا بودم و میتونم قسم بخورم که خدا خیلی جاها کمکم کرده و دستم رو گرفته بعضی مواقع خودم هم تعجب میکنم.
کوکو هم که 7 سال از من کوچیک تره و چون پسره و بیرون از خونست.سنش بدترین سنه.تو دورانه بلوغه.حساسه.وتو بدترین شرایط پدرشو از دست داده یه ذره رفتارش نامتعادل شده و خیلی پرخاشگر شده.من خیلی سعی کردم کمکش کنم ولی نشد باید یکی از جنس خودش بهش کمک کنه!


من تو خونه خودمون با مش قاسم حرف میزدم
فردا توشرکت مش قاسم جوابمو میداد؟!!!!رابطه مون به این حد رسیده بود.....میگفت تو دخترمی.خیلی دوسش دارم.خار به دستش بره .دلم هوری میریزه.ایشالا 100 سال زنده باشه.مش قاسم خیلی خوش برخورده.خیلی هم جوونا دورو برشن.تا حالا 100 تا زوج جوون رو به هم معرفی کردن....و همه اونا باهاشون رفت و امد هم دارن.فکرشو بکنید.







سلام
سلام
خوبین؟
راستش و بخوایید من به خاطر یه سری از پیشنهادای دوستام تصمیم گرفتم که از خودم هم این جا بنویسم تا هم با دوستام بیشتر اشنا شم و هم جایی واسه نگه داشتن خاطراتم داشته باشم
که اینو مدیون ملیحه جون و یلدا جون هستم چون اونا خیلی با ذوق مینویسن و به منم پیشنهاد دادن ........خدایی پیشنهاد توپی بود ای ول داره ..............
راستشو بخوایید الان شرکتم... کار دارم..... ولی حوصله انجام دادنشو ندارم. در حال چرت زدن بودیم
که ناگهان یکی از افراد امور مالی سر رسید و مارا در همان حال دید
منم به خاطر این که بازم یه کی دیگه سر نرسه مجبورم که هی با کام ور بروم
البته اینم بگم که فکرم پیش سعید هستش ..
.دیشب قرار بود واسه شام بیاد خونه ما ...
تا از شرکت حرکت کنه و به ما بپیونده میشه 8شب ولی دیشب تا 9 نیومد !
طی تماس تلفنی گفت که جریان داره می یام واست تعریف میکنم....!؟
وقتی اومد تو دستش باند پیچی بود ....من قلبم ومد تو دهنم .....
ولی خودش با قیافه خیلی اروم گفت چیزی نیست(الهی قربونت برم اقایی که در بدترین شراط من و دلداری میدی و به خاطر من خونسردی خودتو حفظ می کنی)
خلاصه اینکه تو شرکت دستش اوف شده بود برده بودن دکتر ،
دکتردوا داد. اب انار داد. 6 تا هم بخیه زده بود!!!!!!! 
تا صبح هر یه ساعت یه ساعت بیدار میشدم بهش سر میزدم......
خدا رو شکر درد نداشت........
جونم براتون بگه که از همون موقعه تا اسفند ماه خیلی درگیری داشتیم......مامان من نمی خواست منو شوهر بده ...میترسید از تنهایی ...واز طرفی هم میترسید تجربه تلخ گذشته دوباره تکرار بشه واسه من...همه ادم ها رو بد میدید!
راضی نمیشد و به هیچ صراطی مستقیم نبود که نبود ...خیلی بد بود اون 3-4 ماه اندازه 3-4 سال برامون گذشت...
هر شرطی گذاشت اونا پذیرفتن.هرچی گفت قبول کردند و دم نزدند.خلاصه با کلی سختی و نذر و نیاز 25 اسفند 87 به عقد رسمی هم در اومدیم و زن و شوهر شدیم...
.من خیلی اقایی رو دوست دارم....پر عالمه!از فروردین به بعد هم درگیر راست و ریس کردن وام و پول و اسباب و قسط و از این حرفا هستیم .ماه قبل بود که یکی از وام هامون جور شد رفتیم تیکه بزرگارو اقایی خرید...
.منم خودم خرد خرد خیلی اسباب گرفتم ولی قسطامون زیاده.....ولی هرچه قدر هم سخت باشه بازم شیرینه....البته من که به سختی عادت دارم....ولی واسه اقایی یه کم سخت باشه شاید....ولی باید عادت کنه ......بالاخره زندگی سختی داره...
.قربونت برم اقایی که این قده صبوری..![]()
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...
| Design By : Night Skin |



